رويکردهای معاصر به روانشناسی
رويکرد رفتاری: بر مطالعه علمی پاسخ های رفتاری قابل مشاهده و تعيين کننده های محيطی تاکيد می کند. به روانشناسانی که چنين نگرشی دارند رفتارگرا گفته می شود. اسکينر تاکيد می ورزيد که آنچه انجام می دهيم معيار نهايی کسی که هستيم می باشد. او معتقد بود که پاداش ها و تنبیه ها رفتار ما را تعیین می کنند.
رويکرد شناختی اجتماعی
که آلبرت باندورا آن را مطرح کرد. روی این نکته تاکید دارد که علاوه بر شرایط محیطی نحوه اصلاح تاثیرات محیط بر رفتار توسط افکار هم رفتار را تعیین می کند. به نظر بندورا تقلید یکی از اصلی ترین روشهای ما برای یادگیری است. ما برای باز تولید رفتار یک الگو باید اطلاعات را وارد حافظه و در حافظه ذخیره کنیم که این یک فرایند ذهنی(شناختی است). بنابراین نظریه پردازان شناختی اجتماعی دامنه رفتار گرایی را گسترش دادند تا علاوه بر رفتار مشهود شیوه های پردازش اطلاعات محیطی توسط ذهن را نیز پوشش بدهند. به نظر بندورا تقلید یکی از اصلی ترین روشهای ما برای یادگیری است.
رویکرد روان پویایی:
بر فکر ناهشیار ، تعارض غرایز زیست شناختی با توقعات جامعه و تجربه های خانوادگی اولیه تاکید دارد. این رویکرد می گوید که غرایز زیست شناختی غیر آموختنی به ویژه تکانه ها جنسی و پرخاشگرانه بر طرز فکر، احساس و رفتار انسان ها تاثیر می گذارد.این غرایز که در عمق ذهن ناهشیار نهفته شده اند غالبا با توقعات جامعه جور در نمی آیند. زیگموند فروید نظریه پرداز این رویکرد است.رویکرد روان پویایی بر خلاف رویکرد رفتاری تقریبا به طور تمام و کمال بر امور بالینی استوار است و توجهی به تحقیق آزمایشی ندارد.
رویکرد شناختی
به نظر روانشناسان شناختی مغز شما میزبان ذهن شماست.و فرایندهای ذهنی آن اجازه می دهد مطالب را به خاطر بسپارید.، تصمیم سازی کنید،برنامه ریزی کنید،هدف گزینی کنید و خلاق باشید. پس رویکرد شناختی برا فرایند های ذهنی دخیل در دانستن تاکید دارد.چطو رتوجه خودمان را جهت می دهیم،چطور ادراک می کنیم،چطور به یاد می سپاریم،چطور فکر می کنیم، و مسایل را حل می کنیم.
این دیدگاه مثبت با دیدگاه رفتاری که رفتار را تحت کنترل نیروهای محیط بیرونی می داند مغایرت دارد. دیدگاه شناختی با دیدگاه های بدبینانه هم که رفتار انسان را تحت کنترل غرایز یا سایر نیروهای ناهوشیار می داند مغایرت دارد.در دیدگاه شناختی فرایندهای ذهنی از طریق خاطرات ، ادراک ها ، تصورات،و تفکر بر رفتار کنترل دارد.
رویکرد عصبی رفتاری:
این رویکرد تاکید می کند که مغز و دستگاه عصبی در فهم رفتار، فکر و هیجان انسان محوریت دارند. دانشمندان عصب نگر معتقدند افکار و هیجانات مبنایی فیزیکی در مغز دارند. تکانه های الکتریکی در طول سلولهای مغز حرکت می کنند و موجب آزاد شدن مواد شیمیایی خاصی می شوند که مارا قادر به فکر کردن ، احساس کردن و رفتار کردن می کند.
رویکرد روانشناسی تکاملی:
اگرچه داروین نظریه تکامل را با مطرح کردن بحث انتخاب طبیعی در اواسط قرن نوزدهم پیش کشید، اما در همین اواخر بود که از عقایدش برای تبیین رفتار استفاده شد. رویکرد تکاملی یکی از جدید ترین رویکردهای روانشناسی است و بر نقش مهم انطباق، تولید مثل و بقایای سازگارتریندر تبیین رفتار تاکید می کند. در تکامل، ارگانیسم هایی برتری دارند که در یک محیط خاص بهترین انطباق را برای زنده ماندن و تولید نشان می دهند. رویکرد روانشناسی تکاملی بر شرایطی متمرکز است که موجب زنده ماندن یا از بین رفتن افراد می شوند.دیوید بوس می گوید سابقه طرز انطباق یافتن ما با دنیای امروز به مشکلاتی که حیوانات و انسان های اولیه در انطباق با محیط های تکاملی شان با آنها مواجه بودند بر می گردد. برای مثال ذهن دروندادهای حسسی را طوری تجزیه و تحلیل می کند
کتاب نظریه های روان شناسی معاصر به سوی سازه گرایی واقع گرایانه در سال ۱۳۸۷ توسط انتشارات علم به چاپ رسیده است. مولفین این کتاب دکتر خسرو باقری و دکتر زهره خسروی می باشند. این کتاب در ۳۲۰ صفحه به چاپ رسیده است.
اول: درآمدی به انقیاد فرهنگی در روانشناسی معاصر
انقیاد فرهنگی: اینکه می گوییم روان شناسی ممکن است انقیاد فرهنگی داشته باشد به این معناست که، حدود واقعیت هایی که هر محققی می یابد، بر حسب چارچوبی که از فرهنگ معینی اخذ کرده است، معین می شود و این همان انقیاد فرهنگی است. نحوه تأثیر گذاری فرهنگ: فرهنگ خاص یک روانشناس از طریق پارهای از اصول که برخی آنها را اصول نیمه متافیزیکی نامیدهاند، در فعالیت های تحقیقی او نفوذ می کند. این اصول، حاصل یافته های علمی نیستند، بلکه هادی علمند. زمینه های فرهنگی روان شناسی معاصر: کالینگ وود، مورخ و فیلسوف انگلیسی معتقد است که تا کنون شاهد سه تلقی در مورد جهان بوده ایم. نخست، تلقی جهان به منزله انسان، یعنی انسان وار انگاشتن پدیده های طبیعی که آغاز آن از ارسطو بوده، دوم دوره ای که در آن جهان و پدیده ها در حکم ماشین نگریسته می شوند که این به عصر پس از رنسانس ناظر است. و دوره سوم، دوره تفکر تاریخی درباره پدیده هاست. زمینه فرهنگی روان شناسی معاصر با شروع الگوی دوم بوده است. یعنی انسان را ماشین انگاشتن و واقعیت روانی وی را بر اساس مدل ماشینی (مکانیکی و ارگانیستی) توضیح دادن. این طرز تفکر را می توان تفکر مکانیستی نامید که مشخصات بارز آن عبارتند از: کمیت گرایی، رابطه علّی- جبری، ذره گرایی – کل گرایی.
اینها مقدمه ای برای درک بستر رشد روانشناسی معاصر به حساب می آیند. حال به بررسی مکتب فروید به عنوان یکی از نافذترین مکاتب معاصر خواهیم پرداخت و همچنین رفتارگرایی را بررسی می کنیم، به همراه اشاره های کوتاهی به روانشناسی گشتالت و پیاژه.
نظریه تحلیل روانی فروید: فروید به مکتب هلم هولتز وابسته است. این مکتب نگرشی کاملا علم گرایانه در شکل تجربی آن دارد. ایشان نظر بر بکارگیری مفاهیم فیزیک در روانشناسی داشته اند. هولتز علم را به منزله سازنده جهان بینی ما می دیده است. وی سه رقیب علم یعنی، مذهب، فلسفه و هنر را مطرود اعلام می کند.
اصول راهنمای تبیین در نظریۀ تحلیل روانی: فروید در چنین فضای فرهنگی اثبات گرا و علم زده شروع به تفکر روان شناختی می کند و متناسب با آن اصولی را برمی گیرد و نظریاتش را مبتنی بر آنها می دهد. این اصول عبارتند از: 1- جبر روانی: فروید با فرض عللی که عمدتا ناخودآگاهند، نظام روانی انسان را تحت تأثیر جبری قاطع در نظر می گیرد. لذا هر پدیده روانی که در ما رخ می دهد، در یک روند علیتی سرسخت که بیشتر ناخودآگاه است، اتفاق می افتد. 2- علیت تک خطی: این علیت خطی و زنجیروار است. که وی با تکیه بر این اصل معتقد شد که اگر بخواهیم پدیده های روانی را تبیین کنیم باید به دوران کودکی اولیه و مراحل اولیه تحول روانی برگردیم. 3- تعادل جویی روانی: بر این اساس دستگاه روانی ما در پی دست یافتن به سطح تعادلی است. اگر این تعادل از میان برود، دستگاه روانی تلاش وگرایشی خواهد داشت برای آنکه خود را به حد تعادل برساند.گاه فروید به جای میل به تعادل از میل به سکون یاد میکند.
انقیاد فرهنگی در نظریه تحلیل روانی: باید در نظر داشت که این اصول تا به کجا دوام می آورند. اصل نخست فروید، یعنی جبر روانی، متأثر از زمینه فرهنگی خاصی است. آنچان که نوفرویدی ها درصدد پاسخ گویی به آن برآمدند و به آن پاسخ منفی دادند. اصل دوم یعنی علیت خطی نیز متأثر از زمینه فرهنگی است از آن جهت که ما در تحلیل پدیده های روانی انسان نمی توانیم تنها به کودکی او نظر داشته باشیم بلکه وسعت تجربیات بعدی انسان، ممکن است ما را به پذیرش علیتی چندجانبه متقاعد کند و درباره اصل سوم این سوأل مطرح است که آیا انسان اساسا تعادل جو است یا تعادل گریز؟ انسان اگر در وضعیتی متعادل و بی هیجان قرار گیرد، این خود منشأ برخی از دشواری های روانی می شود. حیات روانی انسان مستلزم آن است که هرگز به تعادل نرسد البته مرداد از تعادل شکنی، تزلزل نیست. و نهایتا می توانیم بگوییم که حتی اثبات گرایان افراطی نیز نمی توانند ادعا کنند که نظام های فلسفی یا مذهبی اصولا بی معنی و موهوم اند. و ما با انواع مختلف معرفت و معیارهای مختلف ارزیابی مواجهیم.
رفتارگرایی: اصول راهنمای تبیین در رفتارگرایی که در ادامه به آنها اشاره خواهیم کرد، بر اندیشه اسکینر در تبیین پدیده های روانی، تأثیر گذاشته است. 1- جبر روانی: اسکینر در این راستا قدم آخر را بر می دارد و بیان می کند که تمام مفاهیمی مانند اختیار، اراده و مسئولیت، افسانه هایی هستند که انسان ها مدتی با آنها سرگرمند اما در علم روانشناسی هیچ یک از این مفاهیم نقشی تعیین کننده ندارند.2- علیت تک خطی: رابطه علیتی مورد نظر اسکینر، علیت تک خطی است نه علیت پیچیده متقاطع. وی نیز مانند فروید، علیت خطی را زمینه تحویل گرایی قرار می دهد. منظور از تحویل گرایی این است که ما برای تبیین پدیده ای پیچیده، آن را ساده بگردانیم و سطح تحلیل و تبیین خود را فروتر آوریم. تحویل گرایی دو نوع هستی شناسانه و روش شناسانه دارد که در رفتارگرایی هر دو نوع آن دیده می شود. 3- تعادل جویی روانی: تعادل جویی ایستا، اصل سوم است که طبق آن ارگانیسم یا روان به عنوان مجموعه ای که میل به تعادل دارد در نظر گرفته می شود. البته این اصل بیشتر در مورد واتسون صادق است و معتقد است که هر گاه در جریان روانی انسان محرکی او را تحریک کند، آماده پاسخ است و زمانی که پاسخ داد، تعادلش را باز می یابد. 4- منفعل بودن: طبق این اصل، فعالیت روانی انسان، بازتاب است و در آن تابش و جوششی نیست.
انقیاد فرهنگی در رفتارگرایی: بسیاری از اصولی که در نظریه فروید و رفتارگرایی مطرح شد، مشابهت چشمگیری دارند که این مسأله درباره انقیاد فرهنگی نیز صادق است. اما نکته ای که قابل تأکید است، تحویل گرایی است. هر دو شکل تحویل گرایی را باید از روانشناسی طرد کرد. تحویل گرایی هستی شناسانه را به این دلیل که همه ما تفکر و اراده را قبول داریم و تحویل گرایی روش شناسانه نیز با دشواری هایی رو به رو است که مانند اینکه لزومی ندارد که ما بپذیریم که قوانین سطح پایین یک موجود برای تبین پدیده های پیچیده سطح بالاتر کافی است.
روانشناسی گشتالت: روانشناسی گشتالت در مقابل رفتارگرایی است. از آن جهت که رفتارگرا، ذره نگر است و گشتالت، کل نگر. اما به دلیل اشتراکات فرهنگی، بنیان های مشترک بسیاری دارند. به طور مثال یکی از بنیانگذاران روانشناسی گشتالت، کوهلر است که به شدت معتقد است که روانشناسی بخشی از فیزیک است.
تئوری گشتالت Gestalt
گشتالت را علم روانشناسی شناخت فرم و شکل معنا می کنند که از سال 1920 در بین روانشناسان آلمانی مطرح شد. نظریه گشتالت بیان می کند که مغز انسان برای درک موضوعات پیچیده ای که از اجزای گوناگون تشکیل شده اند، این روش را در پیش می گیرد که تمام اجزاء را در قالب یک موضوع واحد جمع بندی کند و در ابتدا یک درک کلی از آن موضوع حاصل کند. هرچقدر که اجزای این مجموعه وابستگی و ارتباط منطقی تری با یکدیگر داشته باشند، گشتالت آن مجموعه مستحکم تر است و درک پیچیدگی آن نیز با تلاش کمتر و راحت تر صورت می پذیرد.
با این وجود هنوز در بسیاری از فرهنگ ها برای این کلمه آلمانی معنای دقیقی لحاظ نشده است. از آنجا که مقوله گشتالت و فن شناخت فرم دارای منبع جامعی نیست و پیش از این نیز مطالبی در باب اصول اولیه آن به وسیله ی اساتید در غالب جزوه منتشر شده است این مقاله سعی دارد به بررسی گشتالت از زاویه ای دیگر بپردازد چنانکه برخی از مباحث، بر حسب عدم تکرار آنها حذف گردیده اند.
گشتالت Gestalt و روانشناسی گشتالت مکتب برلن هم نامیده می شود. به وجود آوردن گشتالت، یعنی ماده بی فرمی را بر اساس منطقی اصولی و به وسیله ساختاری با قاعده به صورت یکپارچه درآوردن. این روند یک عمل خلاقانه است که در آن با ترکیب مختلف عناصر گشتالت مانند فرم، رنگ، رویه و جنس، واحدهای نو به وجود می آید.
تأثیرات گشتالت یک تو لید صنعتی به وسیله "نوع سبک گشتالت" آن به وجود می آید که بر اساس ترکیبی که دارا می باشد بر روی استفاده گر تأثیر می گذارد. تأثیر فوق سبب بروز حالاتی در مشاهده کننده یا استفاده گر تولید می شود به طوری که با توجه به تأثیر می تواند تولیدی را رد یا قبول نموده و یا نسبت به آن بی تفاوت باشد.
بنابراین یکی از وظایف طراحان صنعتی دانستن روش یا سبکی است که تولید بتواند بر روی استفاده کنندگان گوناگون تأثیر دلخواه (مورد نظر) را بگذارد. به همین جهت طراح باید برای به دست آوردن تأثیرات ایده آل عناصر گشتالت را بر پایه سبکی مناسب به نظم در آورد.
با توجه به مطالب بالا می توان گفت شناخت طراح صنعتی از ارزش استتیکی و استتیک تجربی و داشتن مهارتی که بتواند آنرا در پروسه طراحی به کار گیرد بسیار مهم می باشد. تولیدات صنعتی دارای گشتالتی که عناصر گشتالت آن به نظمی غیر عادتی و آوانگارد به وجود آمده باشد از نظر اقتصادی برای صاحبان تولید در برابر تولیدات با گشتالت کمتر ارجحیت دارد و به تو لیدات مشابه ترجیح داده می شوند.
گشتالت خود یک ارزش است. تولیدات صنعتی که دارای گشتالت آگاهانه باشند به صورت با دوام تری مورد استفاده قرار می گیرند.
عناصر گشتالت:
خصوصیات استتیکی گشتالت در یک تولید صنعتی توسط عناصر گشتالت آن مشخص می شود.
عناصر گشتالت می توانند به عنوان حامل پیام های استتیکی یک تولید محسوب شوند. انتخاب و متناسب بودن عناصر گشتالت توسط طراح صنعتی بر اساس چگونگی رفتاریست که استفاده گر در مقابل آن ابراز خواهد نمود.
عناصر گشتالت به عناصر ماکرو Macro و میکرو Micro تفکیک می شوند.
عناصر ماکرو: غالبا در جریان درکی (اکثرا آگاهانه) دریافت می شوند. مانند فرم، جنس، رویه، رنگ
عناصر میکرو: عبارت از آن عناصریست که در جریان درک بلافاصله ظاهر نگشته ولی در مجموع درک می گردند. به عنوان مثال در یک تولید صنعتی پیچ های ریز فواصل بین قسمت های ساخت یا سرپیچ ها جزء عناصر میکرو می باشند.
ساختمان گشتالت:
در بررسی گشتالت ساختمان یک تولید دو پدیده نظم و پیچیدگی از موضوعات مهم می باشند. نظم و پیچیدگی فاکتورهای وابسته به یکدیگر در گشتالت محصول بوده و وجود هرکدام به مقدار زیاد می تواند دال بر کمتر بودن دیگری باشد.بدین ترتیب محصول صنعتی می تواند دارای پیچیدگی زیاد و نظم کم ویا دارای نظم زیاد و پیچیدگی کم باشد.
ساختمان گشتالت ساده معمولا از عناصر اندک و منظم تشکیل می شود.وجود قانون های بصری ساده ریتم های قانونمند و اندک بودن تعداد اجزا و عناصر از ویژگی های آن استاین نوع از گشتالتدر مواردی چون طراحی محصولات دارای عملکرد های پیچیده ابزارهای حرفه ای و تخصصی و کالاهایی که مخاطبان و استفاده کنندگان آن را افراد و گروه های سنی ویژه مانند میانسالان و سالخوردگان تشکیل می دهند استفاده می شود.
ساختمان گشتالت پیچیده معمولا از عناصر متعدد تشکیل می شود .وجود قانون های بصری پیچیده، تعداد اجزا و عناصر میکرو و تعبیه دکمه ها، نمایشگر ها و تزیینات غیر کاربردی برسطح محصول از ویژگی های آن است این نوع از گشتالت در مواردی چون پیچیده جلوه دادن محصولات ساده و طراحی کالاهایی که مخاطبان آن را به گروه های سنی نوجوان و جوان تشکیل می دهند کاربرد می یابد.
این دو پدیده در تولیدات صنعتی باید به دقت مورد توجه قرار گیرند. زیرا موضوع ارتباط آنها با یکدیگر مسئله مهم در مطالعه استتیک اشیا ودرک استتیکی می باشد.
بالا بردن کیفیت گشتالت:
- داشتن اسکلت ساختمانی قابل قبول و قابل شناخت بودن عناصر فرمی آن. همچنین آشکار بودن ارتباط کلی آن با بخش های دیگر بر مبنای فرم ها، حجم ها، اندازه ها، رنگ ها، کیفیت جنس و گرافیک تولید.
- ادامه اصول ساخت یعنی اصول گشتالت انتخاب شده در تمام طرح. (فرضا اصول قرینه یا هندسی را در همه جا به کار بریم). وضوح کلیت عناصر گشتالت مانند تغییرات فرمی رنگ ها و نوشته ها (که این ها باید در معرض دید باشند).
- تقسیم بندی استتیک منطقی در تطبیق با ساخت، مونتاژ و سرویس قطعات مصون از مزاحمت های دید(جلوگیری از اغتشاش، انعکاسات نوری و خطای دید از کسب اطلاعات).
- وجود منطق فرمی بر اساس جنس انتخاب شده و روش های تولید موجود.
روانشناسی پیاژه: زمینه کاری پیاژه، به طور عمده، در باب تحول شناخت بوده است. وی در مورد اخلاق نیز بررسی هایی کرده است. وی بر اساس تحقیقاتی که بر روی کودکان انجام میدهد، به بیان یافته هایی می پردازد که مبنای او در بیان انواع اخلاق در نظر گرفته می شود. وی اخلاق مبتنی بر تکلیف را اخلاق نابالغ و اخلاق مبتنی بر خیر را اخلاق بالغ می داند. و نهایتا رابطه مذهب و عقل را فرضی مردود در نظر می گیرد. اما این نگرش او برگرفته از فضای فرهنگی است که در آن زیسته است.
دوم: تبیین مکانیستی شخصیت: بررسی نظریه آیزنک
نظریه شخصیتی آیزنیک، در بستر سنت نظریه صفات و با جهت گیری مکانیستی بسط یافته است. آیزنیک با بهره وری از روش تحلیل عوامل، سه عامل ناهمبسته (E,N , P) برای صفات شخصیتی پیشنهاد کرد. که هر یک به عنوان بعدی اساسی از شخصیت در نظر گرفته می شود: درون گرایی – برون گرایی، روان نژندی و روان پریشی. او در تبیین این ابعاد شخصیت، نخست برخی فرایندهای روانی فیزیولوژیک و سرانجام برخی ساخت های نوروفیزیولوژیک یا هورمونی را به منزله علل در نظر می گیرد. شیوه تبیین وی در این امر، شیوه ای تحویل گرایانه است. در بررسی فرا تئوریک نظریه آیزنک، می توان خصایص نظریه وی را به جهان نگری خاص او یعنی، دیدگاه موجبیت مرتبط و مبتنی ساخت. در بستر این جهان نگری، روش کار آیزنیک یعنی تحلیل عوامل، با تعهدات تئوریک معینی همراه شده است. این تعهدات تئوریک را ذره گرایی، ایستانگری و تحویل گرایی نامیده ایم. بر حسب ویژگی ذره گرایی، عوامل ناهمبسته، حاکی از علت های اساسی و متمایز هستند، با توجه به ویژگی ایستانگری، عوامل ناهمبسته، حاکی از علت های مستقل هستند، و سرانجام با نظر به ویژگی های تحویل گرایی، عوامل مذکور، حاکی از علت های نهایی ویژگی های شخصیتی هستند. اما در این فصل به این نکته پرداخته شده است که تعهدات تئوریک مذکور، در روانشناسی شخصیت قابل دفاع نیستند. دو تعهد نخست، از آن حیث قابل انتقادند که از مفروضات کل گرایانه مورد نیاز در بررسی شخصیت فاصله می گیرند. تعهد سوم نه تنها با مشکل ترجمهناپذیری مفاهیم ذهنی به مفاهیم نوروفیزیولوژیکی مواجه است، بلکه دشواری عدم انسجام منطقی میان سطوح تبیین مورد نظر آیزنک را نیز موجب می شود.
سوم: معرفت شناسی تکوینی در دیدگاه پیاژه
معرفت شناسی پیاژه دست کم تحت تأثیر چهار منبع بوده است: فلسفه کانت، ساخت گرایی ریاضی بورباکی، زیست شناسی و سیبرنتیک. تأثیر کانت را می توان در توسل پیاژه به سوژه معرفتی و طرح واره های ذهنی، پیشینی آن که داده های حسی را سامان می دهند ملاحظه نمود. تأثیر ساخت گرایی ریاضی، به نحوی پیاژه را به نادیده گرفتن سوژه فردی و تأکید بر سوژه معرفتی به منزله یک صورتبندی انتزاعی کشاند. تأثیر زیست شناسی را می توان در مفهوم سازگاری با محیط دشوار، مشتمل بر جذب و انطباق، ریشه یابی کرد. سرانجام، تأثیر سیبرنتیک را می توان در تأکید اکید پیاژه ب رخود تنظیم کنندگی ملاحظه نمود که منجر به سازمان دهی مجدد دانش برحسب پسخوراند می شود. به طور کلی، پیاژه، معرفت شناسی ژنتیک را به منزله معرفت شناسی علمی در نظر می گیرد که با ساز و کارهای تحول دانش سر و کار دارد و روش آن، نه تحلیل فلسفی یا تأمل، بلکه تحقیق پذیری تجربی است. هر چند پیاژه به طور اکید از سازگاری به منزله کلیدی برای حل و فصل مسأله رابطه دانش – واقعیت استفاده می کند، در عین حال به مفهوم مطابقت با واقعیت نیز توسل می جوید. اما تکیه صرف او به پسخوراندهای منفی مانع از آن می شود که او بتواند این مسأله را به نحو مناسبی حل و فصل کند. این در واقع پاشنه آشیل معرفت شناسی پیاژه است. زیرا پسخوراندها تنها حاکی از عدم کفایت ساختارهای دانشی فرد است، نه عدم مطابقت آن با واقعیت. این نشان دهنده نیاز معرفت شناسی ژنتیک به دیدگاه واقع گرایی و مفهوم کلیدی آن یعنی مطابقت با واقعیت است. مطابقت را نمی توان و نباید به کفایت فروکاست، هر چند که کفایت، از جمله قرائن مطابقت با واقعیت و البته تنها یکی از آنهاست.
چهارم: گرایش های نوپیاژه ای در معرفت شناسی
اصطلاح نوپیاژه ای به معنای خاص کلمه، به دو گروه اطلاق می شود: ابتدا گروهی که سازه گرایی پیاژه را می پذیرد مانند پاسکوال-لئون اما جنبه های دیگر نظریه وی را نقد می کند و دیگر، گروهی مانند هالفورد که ساخت گرایی پیاژه را اساسی می دانند و جنبه های دیگر را مستلزم نقد. نوپیاژهای ها عبارتند از: 1- گلازرزفلد که سازه گرایی پیاژه را اساسی می داند و بر آن است که در نظریه پیاژه نباید از تعامل میان ارگانیسم و واقعیت سخن گفت، زیرا اقتضای سازه گرایی رادیکال این است که «واقعیت» برای ارگانسم، چیزی نباشد جز آنچه در سازه های او جلوه گر می شود. 2- بیلین که سازه گرایی را اساسی می داند اما بر آن است که مبنای شکل گیری ساخت ها صرفا «عمل» نیست. 3- پاسکوال- لئون که باز سازه گرایی را اساسی می دانند و از نظر ایشان آنچه بیشتر مورد نیاز است، اطلاع یافتن بر پویایی های روانی فرد یا سازه ها در جریان تحول ذهنی است.4- کیتز، کالیس و هالفورد که جنبه ساختارگرایی نظریه پیاژه را اساسی می دانند. ایشان معتقدند که پیاژه ساختارها را به نحو عملیاتی تعریف نکرده و لذا از جهت روش شناسی، ارتباط ساختارهای مورد نظر و شواهد تجربی، به قدر کافی روشن نیست. 5- بودن و کسانی که در قلمرو هوش مصنوعی کار می کنند. وی معتقد است که پیاژه عمدتا بر نظریه سیبرنتیک تکیه داشته و هر چند گاهی از هوش مصنوعی نیز نام برده، اما تفاوت آنها را به خوبی درک نکرده است. 6- آورتان که معرفت شناسی پیاژه را نوعی معرفت شناسی در الگوی ارگانیزمی می داند که در برابر الگوی ماشینی قرار دارد و از این رو، معتقد است که روی آوردن پیاژه به سیبرنتیک، وی را دچار نوعی عدم انسجام کرده است. 7- بیکهارد، وی درصدد آن است که معرفت شناسی پیاژه در پی آن بوده است که مسأله تناظر ساخت ها با واقعیت را تبیین کند. دلایل او عبارتند از: پیاژه مفاهیم «تناظر» و «مشابهت گرایی» را صریحا به کار برده، او در بحث از تبدیل ها و هماهنگی های میان اعمال، تناظر با واقعیت را به عنوان پیش فرض در نظر گرفته، او انتقادی به نظریه تناظر مطرح نمی کند و هیچگونه جایگزینی برای آن معرفی نمی نماید. بیکهارد بر آن است که نقطه قوت معرفت شناسی پیاژه در سازه گرایی آن است و محدودیت های مفهوم تعامل میان ارگانیسم و واقعیت در نظریه پیاژه، ناشی از ساخت گرایی اوست. از نظر بیکهارد، ساخت گرایی پیاژه، نظریه وی را با همان مشکل منطقی روبرو می کند که وی آن را متوجه نظریه های نسخه برداری دانش می دانست.
محدودیت های معرفت شناسی تکوینی: با توجه به بحثی که در فصل پیش داشتیم یکی از محورهای محدودیت های معرفت شناسی تکوینی، معطوف به بیان این نکته است که ساخت گرایی و سازه گرایی محتاج آن است که شکلی واقع گرا بیابد، در غیر این صورت از حیث معرفت شناختی با دشواری های اساسی مواجه خواهد بود و دوم اینکه، معرفت شناسی تکوینی، به منزله یک معرفت شناسی علمی، در پی آن است که هم پیدایش دانش و هم اعتبار آن را تبیین کند. اما خواهیم دید که معرفت شناسی تکوینی تنها می تواند پیدایش دانش را تبیین کند و در قلمرو اعتبار دانش، نیازمند آن است که از معرفت شناسی فلسفی بهره بگیرد. «دانش: پیدایش یا اعتبار»: پیاژه دو شرط را برای خارج کردن معرفت شناسی از قلمرو فلسفه و قرار دادن آن در حیطه علم مطرح می کند: محدود کردن سؤالهای معرفت شناختی، تحقیق تجربی در مورد آنها. اما این دو شرط تنها مسائل مربوط به پدیدآیی دانش را در حیطه معرفتشناسی علمی قرار می دهد و مسائل مربوط به اعتبار در آن نمی گنجد. پیاژه خود به این مسأله قائل بوده است و برای حل آن «معرفت شناسی علمی» یا «معرفت شناسی بین رشته ای» را مطرح می کند به آن معنا که رسیدگی به مسائل معرفت، مستلزم همکاری بین رشته ای است. اما پیاژه فلسفه را از زنجیره این همکاری بین رشته ای خارج می کند. اما باید توجه داشت که این مسائل ماهیت فلسفی دارند و صرفا نمی توان توسط علوم تجربی همه آنها را بررسی کرد.
پنجم: سازه ها و واژه ها
ویژگی اساسی تبیین سازه گرا چیست؟ و چه نوع رابطه ای میان سازه و رفتار وجود دارد؟ آیا سازه ها «موجب» رفتار می شوند یا «دلالت» به آنها دارند؟ جرج کلی، معتقد است که سازه ها بر رفتار دلالت دارند و پاسخ های روان شناختی را معنادار می سازند، به جای آنکه به صورت علی موجب بروز آنها شوند. کلی با بهره گیری از زبانی غایت گرا اظهار می کند که شخص، نظام سازه های خود را به نحوی تنظیم می کند که بتواند انسجام شخصیت خود را حفظ کند.
تبین سازه گرایانه و زبان: با توجه به آنچه کلی می گوید، در تبیین سازه گرا ارتباط استنتاجی و نه علی مورد نظر است. اما هوزین معتقد است که ارتباط منطقی میان سازه ها آنچنان که کلی مطرح می کند، نمی تواند وجود داشته باشد و بنابراین، در نظام سازه ای، نوعی گسست میان سازه ها وجود خواهد داشت. تا جایی که ارتباط تیین کننده میان سازه ها و پاسخ های روانشناختی، مورد نظر باشد، نوعی ابهام در بیان کلی وجود دارد. به نظر می رسد که او ماهیتی مفهومی و گزاره ای برای سازه ها در نظر می گیرد. که این رویکرد مورد نقد قرار گرفته است. دو رویکرد متفاوت در این زمینه به این ترتیبند که، اگر کسی ماهیت سازه ها و نظام سازه ای را انتزاعی، گزاره ای و منطقی در نظر بگیرد، باید ارتباط میان سازه ها و رفتار را ارتباط استنتاجی لحاظ کند. در حالی که، اگر ماهیت سازه ها و نظام سازهای، غیر گزاره ای در نظر گرفته شود، آنگاه می توان از رابطه علی در تبیین ارتباط رفتار با سازه ها سخن گفت. به نظر می رسد کلی به تیین علی نظر دارد.
سازه ها در برابر تحول زبانی مقاومت می کنند: دو سنت رقیب در روانشناسی در خصوص رابطه زبان و فکر وجود دارد که یکی تقدم را به فکر و دیگری به زبان می دهد. در آنچه از آن تحت عنوان دومین انقلاب شناختی یا «گشت زبانی» نام برده می شود، زبان نقش محوری دارد. برخلاف کسانی که تبیینی صرفا زبانی از سازه ها در نظریه کلی مطرح می کنند، به نظر می رسد که لازم است همچون کلی اصرار بورزیم که سازه ها به ضرورت، مفهومی نیستند. این در واقع یکی از تفاوت های میان روان شناسی سازه شخصی و گرایشهای مختلف روان شناختی در «گشت زبانی» است. بیان اینکه زبان نه شرطی لازم و نه شرط کافی برای سازه هاست، حاکی از آن نیست که زبان نقش مهمی در تشکیل نظام های سازه ای ندارد بلکه این داعیه تحول گرایی را نشانه می گیرد که همه سازه ها ماهیتی زبانی دارند. اما موضعی که کلی اتخاذ می کند، مبنی بر اینکه سازه ها به ضرورت گزاره ای نیستند، سنگ بنایی در روانشناسی شخصی است که مانع جذب یا انحلال این نظریه در سنت دیرینه و چند وجهی تحویل گرایی است.
ششم: به سوی سازه گرایی واقع گرایانه: بررسی نظریه جرج کلی
جرج کلی در تلاش برای گشودن راه تازه ای برای تبیین فرایندهای روان شناختی در برابر رفتارگرایی حاکم، فرا نظریه ای پیشنهاد کرد که خود آن را سازه گرایی می نامد. وی در این نظریه پردازی از دیدگاه بسیاری اندشمندان مانند هوگان، هگل، دیویی سود جسته است. بر اساس دیدگاه سازه گرا، آدمی دسترسی مستقیم به واقعیت ندارد، بلکه سازه های وی همواره میان او و واقعیت حایل می شود. کلی در سطح هستی شناسی این را می پذیرد که واقعیتی مستقل وجود دارد، هر چند در معرفت شناسی بر این باور است که ما تنها از طریق سازه های خود، به واقعیت مذکور دسترسی داریم. این برداشت هم سو با فلسفه انتقادی کانت است که در آن، میان واقعیت ذاتی و پدیداری تفاوت گذاشته است. یکی از مزایای مهم معرفت شناسی سازه گرای کلی، طرد اثبات گرایی است. این معرفت شناسی، منکر هر گونه ارتباط مستقیم با واقعیت است و واقعیت را تنها از طریق سازه ها قابل دسترسی می داند. به عبارت دیگر، تنها روایت هایی از واقعیت در دسترس است. با این حال اگر در طرد واقع گرایی، محتاط نباشیم و در اشکال پیچیده تر و توانمند تر واقع گرایی نکوشیم، ممکن است در دام ابزارانگاری گرفتار شویم و این اتفاقی است که برای معرفت شناسی سازه گرای کلی افتاده است. این زمینه ی ابزارانگارانه کلی تحت تأثیر دیویی شکل گرفته است. اما آنچه ما را قادر می سازد که از ابزارانگاری برکنار باشیم، مفهومی از صدق است که هر دو عنصر انسجام و مطابقت را در خود دارد. چنین سازه گرایی واقع گرا مفهوم قابل قبول تری از سازه های شخصی را فراهم می آورد. بر اساس چنین دیدگاهی دیگر نخواهیم گفت که سازه های شخصی نه درستند نه غلط، بلکه بر اساس بهترین نظریه خود، آنها را به درست و غلط تقسیم می کنیم. به عبارت دیگر، با فراهم آوردن نظریه صدق، آماده آن خواهیم بود سازه های شخصی مختلف را بر اساس درکی از واقعیت که در این نظریه مطرح است و بر حسب مطابقت آنها با این درک مورد داوری قرار دهیم. به علاوه این مفهوم از سازه گرایی امکان سخن گفتن از نزدیک شدن سازه های شخصی به واقعیت را فراهم می آورد.
هفتم: شناخت گرایی سیبرنتیک و هدفمندی آدمی
رفتار هدفمند و قصدمند آدمی، از نخستین وهله پیدایش سیبرنتیک، مورد توجه و تبیین قرار گرفت. کارور وشییر کوشیده اند که نظریه سیبرنتیک اولیه را به صورتی شناخت گرایانه به کار گیرند به طوری که بتوان خصایص رفتار هدفمند آدمی را به خوبی تبیین کرد. آنان اهداف یا ارزش های مرجع را در نظامی سلسله مراتبی، حاوی حلقه های پسخوراندی در سطوح مختلف، در نظر گرفته اند. ممکن است به کمک این نظریه بتوان تغییر اهداف در رفتارهای انسان را تبیین کرد اما ویژگی خاصی در رفتار هدفمند انسان وجود دارد که توسط این مدل نمی توان به توضیح آن پرداخت و آن مربوط به اهدافی است که وجود ندارند یا حتی ممکن نیست که وجود داشته باشند ولی با این حال، رفتار هدفمند انسان را شکل می دهند. این به خصوص از آن جهت قابل توجه است که طبق مدل مذکور، اهداف، استانداردها یا ارزش های مرجع، توسط تداعی های مربوط به گذشته فراهم می آیند. در حالی که اهداف ممکن است تخیلیتر از آن باشند که مستقیما محصول تداعی های گذشته در نظر گرفته شوند.
هشتم: روان شناسی شناختی: بررسی مفروضات فلسفی آن بر اساس فلسفه صدرایی
این فصل در صدد آن است که مفروضات فلسفی «روان شناسی شناختی» در منظر «فلسفه صدرایی» نهاده شود و از این منظر مورد ارزیابی قرار گیرد. در اینجا ابتدا اشاره ای به رابطه نفس و بدن در روانشناسی معاصر خواهیم کرد سپس مفروضات فلسفی روانشناسی شناختی به تفصیل مورد بررسی قرار خواهد گرفت. و نهایتا از منظر «فلسفه صدرایی» به بررسی و ارزیابی خواهیم پرداخت.
رابطه نفس و بدن در روان شناسی معاصر: در دیدگاه روانشناسی معاصر، روانشناسان از اینکه موجودیت مجردی را به عنوان نفسدر بدن لحاظ کنند انکار چشمگیری داشته اند. این اعراض در برابر سلطه اندیشه های ایدآلیستی شکل گرفته است. اما از حیث تبیین روانشناختی، این دشواری برای روان شناسان وجود داشته است که با فرض بدن و نفس، خود را با موجودیتی ثنوی روبرو می دیدند که دو منشأ برای رفتارها و افعال فراهم می آورد.از سویی می توان رفتارها و افعال را به منشأهای بدنی و از سویی دیگر به منشأهای نفسانی همچون میل و اراده نفس مربوط نمود. می توان گفت که این اعراض تا حدی موجه بوده است زیرا مبنای فلسفی ثنویت نفس و بدن، خود مبنای استواری نیست و چنانکه از حیث فلسفی با مشکلاتی مواجه است، از نظر علمی و تبیین علمی نیز دشواری هایی را پدید می آورد.
مفروضات فلسفی روان شناسی شناختی: سه پیش فرض فلسفی عمده، عبارتند از: 1- «ماهیت علم روانشناسی» که اتخاذ هر گونه موضعی در مورد ماهیت علم روانشناسی، به منزله برداشتن گامی فلسفی است. شناختی نگرها نیز مانند رفتارنگرها عموما در پی آنند که روانشناسی را به منزله بخشی از علوم طبیعی در نظر بگیرند. آنها از نظر عینی نگری با رفتارگراها مشابهت اساسی دارند اما شناختی نگرها اصولا به «متغیرهای واسطه ای» توجه نشان داده و این گونه متغیرها را در فضای مکانیستی و با ویژگی های مکانیستی مورد مطالعه قرار می دهند. 2- رابطه ذهن و بدن: از جمله مفروضات فرانظریه ای در نظریه های روانشناختی، ماهیت ذهن یا روان و رابطه آن با بدن است. الگو قرار دادن رایانه در دیدگاه مکانیستی شناختی نگری، با توجه به پیچیدگی های آن و به ویژه از حیث رابطه «نرم افزار» و «سخت افزار»، برخی ویژگی ها را برای شناختی نگری در مقایسه با رفتارنگری پدید آورد. مهمترین مؤلفه این ویژگی ها نوعی «دوگانه نگری» ظاهری است که با مسأله «ذهن- بدن» نیز در ارتباط است. البته هر چند شناختی نگرها، سخن گفن از ذهن و مفاهیم ذهنی را وارد مباحث روانشناختی کرده اند، نباید فراموش کرد که این گرایش، در فضای مکانیستی انجام میپذیرد. بر این اساس، جایی برای نگرانی رفتار نگرهایی مانند اسکینر وجود ندارد که روی آوردن به شناختی نگری، روانشناسی را گرفتار ذهنی نگری می سازد. زبان شناختی، هیچ گونه تعهد شناختی فراتر از ماده نگری را ایجاب نمی کند. بنابراین در باب رابطه ذهن و بدن، تفاوت اصولی میان شناختینگری و رفتاری نگری وجود ندارد. 3- تبیین بر حسب علت فاعلی: روانشناسان در پی تبیین رفتارهای آدمی هستند و برآنند تا توضیح دهند که چرا و چگونه اتفاق می افتند. اگر بخواهیم این بحث را در چارچوب علت های چهارگانه ارسطویی بررسی کنیم، دیدگاه های مکانیستی عمدتا، تأکید اساسی خود را در تبیین، بر علت های فاعلی و مادی قرار می دهد. در تبیین های شناختی نگرها، الگوی اساسی رفتاری نگرها - یعنی رفتار و عمل، به منزله پاسخی در قبال محرک های محیطی- پذیرفته شده است. آنچه در الگوی شناختی نگرها افزوده شده، زنجیره ای است که محرک را به پاسخ متصل می کند. شناختی نگرها «جعبه سیاه» رفتاری نگرها را به «جعبه سفید» تبدیل می کنند و آن را در تبیین رفتار دخالت می دهند. به این ترتیب، الگوهای شناختی نگرها به صورت الگوی واسطهای در می آید. اما نهایتا سبک اساسی تبیین در روانشناسی شناختی، تبیین مکانیستی است و از این جهت هیچ تفاوتی با رفتارینگری ها ندارد.
نظریه صدرالمتألهین در مورد رابطه نفس و بدن و پی آمدهای آن در روانشناسی: صدرالمتألهین منکر آن است که نفس، پیش از تکوین بدن موجود باشد و هم منکر این است که نفس مجرد، به صورت امری مجرد، بر بدن فرود آید و در آن استقرار یابد. نظر ملاصدرا بر آن است که نفس، جسمانیه الحدوث است. یعنی ابتدا ماده جسمانی وجود دارد بدون آنکه نفسی داشته باشد. آن گاه در شرایطی معین، نفس به تدریج از خلال ماده و حرکت جوهری آن، پدیدار می شود. نظریه ملاصدرا در این رابطه، آشکارا دو گونه روانشناسی را طرد می کند. یکی روانشناسی مبتنی بر ثنویت فلسفی، که آنچه را نمی تواند به بدن مربوط سازد، به موجود مجرد جداگانه ای به نام نفس مرتبط می کند و دوم روانشناسی مبتنی بر وحدت گرایی مادی که در آن، وجود نفس مورد انکار قرار می گیرد و همه رفتارها و پدیدارهای روانی، با توسل به فیزیولوژی یا نوروفیزیولوژی تبیین می شود. روانشناسی مطلوب فلسفه صدرایی، باید کار خود را به نوعی کل نگری آغاز کند. همچنان که نفس از ابتدا به صورت تام و تمام در بدن حضور ندارد بلکه به منزله متمم بدن در ترکیبی اتحادی با آن است و با هم یک کل تجزیه ناپذیر را تشکیل می دهند. اما کل نگری ساده اولیه، به تدریج به نوعی کل نگری افتراق یافته تر و پیچیده تر میدان می دهد. بنابراین روان شناسی متناسب با فلسفه صدرایی، راه میانه ای را که نه به سوی ذهن گرایی صرف است و نه به سوی تحویل گرایی، طی خواهد کرد.
ارزیابی مفروضات فلسفی روانشناسی شناختی از منظر فلسفه صدرایی: 1- روانشناسی در مرز علوم طبیعی و علوم انسانی: از منظر روانشناسی صدرایی، روانشناسی شناختی از آن جهت که روانشناسی را شاخه ای از علوم طبیعی در نظر می گیرد، نقطه عزیمت درستی را برگزیده است. اما مسأله در این است که این نقطه تبدیل به محل اقامت شده است. جایگاه روانشناسی به منزله حلقه واسطی است که در مرز میان علوم طبیعی از سویی و علوم انسانی از سوی دیگر قرار دارد. مبنای این ارزیابی در آن است که ملاصدرا معتقد است که نفس یا روان آدمی، از ابتدا به صورت موجودی مجرد و غیر مادی ظهور نمی کند، بلکه پیدایش آن از مرز ماده آغاز می شود و در حرکتی تدریجی و مرحله ای، ابعاد و اعماق تجریدی خاصی برای آن حاصل می شود. 2- جایگاه اجتناب ناپذیر نفس یا ذهن در روانشناسی: روانشناسی شناختی بر خلاف رفتارنگری، ضرورتی برای وارد کردن مفهوم «ذهن» در ساختار نظریه های روانشناختی قائل است. اما این ضرورت یا از روی ناچاری است، به سبب آنکه در حال حاضر، دانش فیزیولوژیک، بلوغ کافی برای به دوش کشیدن همه تبیین ها را نیافته است و یا به سبب فراهم آوردن سهولت عملی. از منظر فلسفه صدرایی، ضرورت توحه روانشناسی به ذهن یا نفس، فراتر از اضطرار یا سهولت عملی، ضرورتی هستی شناختی است. نفس یا روان در جریان حرکت جوهری خود، به واقع، موجودیتی پیچیده تر و مجردتر می یابد. شناخت این موجودیت هدفی است که روانشناسی باید در پی آن باشد. فلسفه صدرایی، به نوعی از وحدت گرایی که به نفی ذهن یا نفس می انجامد، معتقد نیست و در عین حال ترکیب این دو را ترکیبی انضمامی نمی داند که دو شیء متفاوت به یکدیگر ضمیمه شوند. بلکه این ترکیب را از نوع اتحادی بر می شمارد مانند ترکیب ماده و صورت که وجود واحدی موجودند. 3- نیاز روانشناسی به تبیین های غایت نگر: تبیین در روانشناسی شناختی، اصولا شکل مکانیستی دارد و اگر هم احتمالا صورت غایت نگری پیدا کند و سخن از «قصد» و «هدف» به میان آید، این تبیین ها قابل فرو کاستن به تبیین هایی بر اساس علت فاعلی یا مادی است. از نظر ملاصدرا اعمال نفس را می توان به دو دسته تقسیم کرد: «اعمال طبیعی» و «اعمال اختیاری». در اعمال طبیعی، صدور اعمالی مانند جذب و دفع، تابع علم نفس به ذات خود و آثار ذاتی خود است. و درباره دسته دوم اعمال یعنی اعمال اختیاری، این دسته اعمال، مسبوق به علم و اراده خاصی از نفس است به طوری که تا هر فعلی به تصور در نیاید و فایده آن مورد تصدیق قرار نگیرد، فعلی تحقق نخواهد یافت. با توجه به دسته دوم افعال نفس، تبیین مناسب دیدگاه ملاصدرا، تبیین غایت نگر است.
نهم: ذهن و سلامت روان بر اساس سازه گرایی واقع گرا
در این فصل رویکرد واقع گرایانه از سازه گرایی به عنوان مبنای فلسفی برای پیشنهاد معیارهایی جهت بهداشت روانی، در نظر گرفتهشده است.
ساختارگرایی، سازه گرایی و فاعل شناسا: از میان سازه گرایان، پیاژه می کوشد که با توسل به ساختارگرایی، مبنایی واقع گرایانه برای سازه گرایی فراهم آورد. پیاژه در برابر اتهامی که به ساختارگرایی در راستای حذف فاعل شناسا زده می شود، به بیان این مطلب میپردازد که ممکن است که ساختارگرایی به چنان نتیجه ای منجر شود اما آن را تنها به آنچه «ساختارگرایی ایستا» می نامد، محدود می کند. و ساختارگرایی پویا می تواند با مفهوم خاصی از سوژه قابل جمع باشد. وی در مورد دیدگاه پسا ساختارگرایان در باب سوژه نیز نظراتی داشته است. وی به بیان دیدگاه های مربوط به پدیدآیی ساختار می پردازد که آن را در سه نوع طبقه بندی می کند که از طریق از پیش شکل گرفتن، ظهور احتمالی و ساختن به تبیین ساختار می پردازد. پیاژه خود رویکرد ساختن را اتخاذ می کند و به نقد دیدگاه فوکو که ظهور احتمالی را به او منسوب می کند، می پردازد.
سازه گرایی واقع گرایانه و بهداشت روانی: هر چند توسل پیاژه به مفهوم ساختار برای فراهم آوردن زمینه ای واقع گرایانه برای سازه ها از اهمیت برخوردار است، تأکید افراطی وی بر سوژه معرفت شناختی موجب شده است که سوژه فردی بی اهمیت جلوه کند. واقعگرایی و عینینت نباید به بهای از دست دادن سوژه فردی مورد توجه قرار گیرد. از سوی دیگر تأکید پیاژه بر پسخوراند منفی به منزله معیار متغیر سازه ها، منجر به آن می شود که مطابقت سازه ها با واقعیت، به منزله معیار صدق آنها، به سازگاری فروکاسته شود، در حالی که سازگاری برای احراز صدق سازه ها کافی نیست. می توان نتیجه گرفت که سازه گرایی می تواند، با توسل به ساختارها، ویژگی واقع گرایانه داشته باشد. اما این تمایل نباید، عرصه امکان را حذف کند، به ویژه آن نوع امکان را که از سوژه فردی و سازههای شخصی نشأت می گیرد. حال اگر بخواهیم سازه های شخصی را از منظر بهداشت روان مورد توجه قرار دهیم، واقع گرایی، حرف های مهمی برای گفتن دارد. ای از آن روست که صرف این واقعیت که افراد می توانند در جریان تحول خود مشارکت داشته باشند، حاکی از آن نیست که هر چه افراد انجام می دهند، در جهت بهداشت روانی آنهاست. بر اساس سازه گرایی واقع گرا، بهداشت روانی وابسته به سه معیار است: انسجام درونی میان سازه های بنیادی، سازگاری سازه ها با شرایط بیرونی و مطابقت سازه ها با واقعیت که همواره باید همچون ایده آل مورد نظر باشد.
منابع:
www.peikebahar.blogfa.com/post-85.aspxCached
www.newdesign.ir/search.asp?id=289&rnd
