نظریه دلبستگی
ز جمله مهمترین عواملی که تعیین کننده شخصیت فرد در بزرگسالی است، رابطه او با مراقب یا مادرش است. وجود یا عدم وجود این رابطه و همچنین چگونگی و کیفیت این رابطه بین نوزاد و مراقب او، مورد توجه بسیاری از روانکاران و روانشناسانی نظیر فروید، ملانی کلاین، سالیوان، اریکسون و بولبی قرار گرفته است؛ که در این بین بولبی به طور منظم و منسجم، به مطالعه و بررسی این رابطه تحت عنوان دلبستگی پرداخته است. دلبستگی، مفهومی است که ریشه در کارهای کردار شناسان دارد و دارای بار مفهومی روان تحلیل گرایانه نیز است.
بولبی تاکید میکند که هیجانها، جزء اساسی دلبستگی هستند و نیز کودکان با سبک دلبستگی ایمنی دارای تجارب سرشار از ایمنی و به دور از اضطراب مختل کننده هستند و در مقابل، کودکان با سبک دلبستگی ناایمن (اجتنابی و دو سوگرا) دنیا را محیطی ناامن واسترسزا تصور کرده و توانایی موثر و سازنده با مشکلات و موقعیتهای تنشزا را ندارند.
به طور کلی کودکان با سبک دلبستگی ایمن خواهان تعامل و همکاری و رفتار چسبندگی به مراقب خود بوده و در حضور او احساس راحتی میکنند. کودکان با سبک دلبستگی اجتنابی از این که به رابطه دوسویه با مراقب خویش بپردازند اجتناب کرده و رفتاری حاکی از عدم راحتی نشان میدهند. در نهایت کودکان با سبک دلبستگی ناایمن دو سو گرا رفتار متعارض با مراقب خویش نشان میدهند، که از یک طرف خواهان گرایش به مراقب و تعامل با او بوده و از سوی دیگر خواستار گریز یا اجتناب از او هستند.
به طور کلی میتوان گفت یکی از عوامل شکلگیری شخصیت در بزرگسالی، کیفیت دلبستگی در زمان کودکی فرد میباشد؛ از این رو پرداختن به نظریه دلبستگی، میتواند راهی برای مطالعات موردنظر در زمینه رشد و شکلگیری شخصیت افراد در آینده باشد.
تئوری اِتولژیک (کردارشناسی)
- پارادایم: تئوری اِتولژیک ریشه در پارادایم کار کردگرایی دارد. که سر سلسله این تئوری چارلز داروین (۱۸۸۲- ۱۸۰۹) انگلیسی می باشد.
اِتولژی: بررسی رفتار جانور و انسان در یک زمینه تکاملی است.
اِتولژیست (کردار شناسان): دانشمندان زیستی- رفتاری که به مطالعه انواع خاص رفتار ذاتی یک ارگانیسم در محیط طبیعی او میپردازند و میکوشند تا آن رفتارها را برحسب اصول تکاملی تبیین کنند. آنان این نکته را مورد توجه قرار دادند که درک کاملی از رفتار تنها در صورتی امکانپذیر است که هم تمایلات آموخته شده و هم تمایلات ناآموخته جاندار در نظر گرفته شوند. کردارشناسان برجسته این نظریه لورنز، تین برگن و جان بالبی میباشند.
رواشناسی تکاملی: نظامی که پدیدههای روانشناختی و رفتاری (هیجانها، یادگیری، شناخت و مانند اینها) را به عنوان محصول انتخاب طبیعی مورد ملاحظه قرارمیدهد.
انتخاب طبیعی: فرایند پیشنهادی داروین که به واسطه آن تغییرات قابل انتقال از طریق وراثت (سازگاریها) دردرون یک نوع جاندار تولید مثل را برای افرادی که آن تغییرات را دارا هستند سهولت میبخشد و بنابراین در نسلهای بعدی آن نوع با فراوانی بیشتری یافت می شود.
- روش شناسی
اتولژیستها اعتقاد دارند که ما تنها در صورتی که جانور را در جایگاه طبیعی او مطالعه کنیم میتوانیم رفتار وی را دریابیم. تنها به این طریق ما میتوانیم ببینیم که چگونه الگوهای رفتاری یک جانور آشکار میشوند و چگونه آنها در خدمت سازگاری گونه میباشند. برای نمونه ما نمیتوانیم بفهمیم چرا پرندگان در یک جای مخصوص لانه می سازند مگر اینکه ببینیم چگونه چنین رفتاری، گونه را در محیط طبیعی از صیادان حفظ میکند. روانشناسانی که جانوران را تنها در آزمایشگاههای خود مطالعه میکنند چیزهای زیادی را از دست میدهند. بسیاری از گونهها در هنگام اسارت حتی تولید مثل نمیکنند و معمولاً موقعیتی پیش نمیآید که لانهسازی، جفتیابی، رفتار محدودهای یا والدی را در آنان مشاهده کرد. اتولژیست رفتار ویژه جانور را مشاهده میکند و سپس این رفتار را با رفتار گونههای دیگر میسنجد. اتولژیست تنها پس از آنکه مقدار معتنابهی اطلاعات توصیفی به دست آورد میکوشد که تجربههایی برای آزمودن اندیشههای خود ترتیب دهد و یا قوانین عمومی را جمعبندی کند.
مفاهیم عمده نظریه
- رفتار غریزی
اتولژیستها به غرایز توجه دارند. آنها تنها دسته ویژهای از رفتار غیراکتسابی را غریزه فرض میکنند. نه هر رفتار غیراکتسابی را. در مرحله نخست، یک غریزه به وسیله یک محرک ویژه خارجی به کار میافتد و دیگر اینکه غرایز ویژه گونه هستند بدین معنی که الگوهای خاص رفتاری تنها در اعضای یک گونه ویژه یافت میشود.
رفتارها همیشه شامل برخی «الگوهای ثابت فعالیت» یعنی برخی اجزای حرکتی کلیشهای است مانند ژستهای جنگیدن، رفتار جفتیابی و روشهای تعقیب همیشه شامل برخی جنبههای ثابت است. یک غریزه از یک انگیزه عمومی همچون گرسنگی متفاوت است زیرا غریزه گرسنگی در بسیاری از گونهها یافت میشود و مختص یک گونه نیست. غرایز در ضمن از بازتاب متفاوت به نظر میرسند. غرایز ممکن است شامل بازتابهایی شود اما در ضمن میتواند پیچیدهتر باشد به علاوه یک بازتاب همچون پلک زدن میتواند به وسیله محرکهای فراوان آشکار شود و یک عامل آزاد کننده خارجی ویژه در کار نیست.
اتولژیست معتقد است که غرایز چون در محیطهای معین، انطباقی بودهاند ظاهر شده و تکامل یافتهاند و غرایز برای رشد کامل به محیط مساعد نیاز دارند. (محیط مهم است). آنچه آنها ابراز میکنند این است که جزء ذاتی رفتارهای غریزی مهم است و دیگر اینکه در محیطی که غریزه از پیش برای آن انطباق یافته است، غریزه بدون کاربرد و شرطی سازی یا آموختن ظاهر خواهد شد.
- نقش پذیری
در بسیاری موارد، واکنش پذیری جانور به آزاد کنندههای اختصاصی، ذاتی یا درونی است. اما در موارد بسیار دیگر، جنبههای مهم محرکهای آزاد سازنده غرایز اجتماعی طی یک دوره حساسیتپذیری و در ابتدای زندگی کسب میشود.
نقشپذیری در حین یک «دوره حساس» روی میدهد نقشپذیری، پیش از هر چیزی نوعی یادگیری است. این فرایندی است که به وسیله آن ویژگیهای تحریکی آزاد کنندههای اجتماعی از طریق تجربه در ذهن حک میشود. این نوع یادگیری همیشگی و دیرپا است که تنها در حین یک دوره حساس که به وسیله رشد و بلوغ معین میشود روی میدهد که ۲ نوعی یادگیری محسوب میشود.
مفاهیم پایه نظریه دلبستگی
- پیوستگی به عنوان نقشپذیری: (در کودکان)
بولبی میگوید پیوستگی (دلبستگی) سیری مشابه با نقشپذیری در جانوران است. نقشپذیری فرایندی است که جانوران کم سال به وسیله آن هدفهای واکنشهای اجتماعی خود را میآموزند. آنان در ابتدا تمایلی به تعقیب اشیاء فراوان دارند اما این گستره به سرعت محدود میشود. در پایان دوره نقشپذیری، جانوران کم سال اغلب به یک فرد واحد پیوسته شدهاند که عموماً همان مادر است. کودکان انسانها در نخستین هفتههای زندگی نمیتوانند اشیاء را به طور فعال از طریق حرکت خود تعقیب کنند اما آنان نسبت به مردمان واکنشهای اجتماعی مستقیم انجام میدهند. آنان میخندند، اصواتی از دهان خارج میکنند، در بر میگیرند، میگریند وغیره.
آنان در ابتدا واکنش های خود را به سوی همه کس معطوف میکنند اما در شش ماهگی آنان پیوستگی خود را روی چند فرد آشنای معدود و پیش از همه روی یک فرد متمرکز کردهاند. آنگاه ترس از بیگانگان در آنان آشکار میشود. سپس همانگونه که در جانوران دیده میشود ترس از بیگانگان میزان احتمالات برای تشکیل پیوستگیهای نو را محدود میکند. کودکان از آن پس مراقب حضور و غیاب فرد عمده مورد پیوستگی خود هستند و برای تداوم نزدیکی به این فرد یک دستگاه تعقیبی تصحیح شونده به وسیله هدف را برقرار میسازند.
مبنای نظری دلبستگی
پیدایش دلبستگی و رشد آن را میتوان از دیدگاههای روان تحلیلگری، کردار شناسی و رفتارگرایی بررسی نمود. همه این نظریههای تحولی به گونهای به رابطه اولیه کودک- مادر و تأثیر سازنده یا مخرب آن بر هیجانات، عواطف و رفتار و در مجموع شخصیت کودکی و بزرگسالی افراد تاکید داشتهاند.
رابطه مادر- کودک مهمترین اصلی است که در رشد شخصیت انسان مورد تأکید اکثر روانشناسان قرار گرفته است. در نظریات مختلف روانشناسی جهت توصیف روابط والد- فرزند اصطلاحات مختلفی به کار گرفته شده است:
روابط موضوعی، وابستگی و دلبستگی. اگر چه این واژهها مترادف نیستند؛ اما در معنی تا حدودی با یکدیگر همپوشی دارند؛ هر چند هر یک از این کلمات در فرمولبندی نظری خود مفهوم ویژهای دارند.
اساس زیستی نظریه دلبستگی
موضوع اصلی نظریه دلبستگی این است که برای دلبستگی یک اساس زیستی در نظر گرفته شده که به موجب آن بالبی (۱۹۷۳) معتقد است که رفتار انسانها با یک سری سیستمهای کنترل رفتاری تنظیم میشود. «سیستمهای کنترل رفتاری» به عنوان سیستمهای کنترلی و تنظیم کننده عمل میکنند، بدین معنی که سیستم کنترل با یک سری ویژگیهای محیطی، روشن یا فعال می شود.
این فعال شدن یا روشن شدن سیستم، موجب اعمال خاصی میشود که منجر به رسیدن فرد به یک هدف میشوند. هنگامی که فرد به هدف رسید، سیسم کنترل، غیرفعال میشود. ۱۹۹۴ Berman & Sperlling, سیستمهای کنترل رفتار، رفتارها را سازماندهی میکنند و به آنها جهت میدهند که همین سازماندهی و جهتدهی برای تطابق و سازگاری بشر ارزش حیاتی دارد.
بالبی (۱۹۷۳) معتقد است سیستم کنترل دلبستگی مانند ترموستات عمل میکند که دارای سنسورهایی است که دمای کنونی را اندازهگیری و آن را با یک سطح استاندارد مقایسه میکند. اگر درجه دما، پایینتر از سطح استاندارد بود. سیستم را روشن میکند، اگر دمای کنونی بالاتر از سطح استاندارد باشد، سیستم را خاموش میکند و دما را نزدیک به موقعیت مورد هدف (استاندارد) نگاه میدارد. بالبی (۱۹۶۹) در مورد «هموستازی رفتار» نیز صحبت کرد و عنوان نمود که «هموستازی رفتار» عبارت است از تمایل کودک خردسال به ادامه مجاورت با شخص مورد علاقه، بالبی اظهار داشت که این درجه دما- هدف مورد نظر سیستم دلبستگی- بسته به شرایط زمانی تغییر میکند نوزاد انسان از ابتدای تولد رفتارهای خاصی دارد که بر انگیزاننده هستند زیرا موجب مجاورت بین مادر و نوزاد میشود این رفتارها «رفتارهای دلبستگی» نامیده میشود.
اینسورت (۱۹۶۷) شانزده نوع از این رفتارها را نام برد (مثل گریه، لبخند زدن، لمس کردن…) کودک بعد از ۶ ماهگی قادر میشود تا رفتارهای خود را براساس تعیین هدف و به سمت هدف سازماندهی کند روشی که از طریق آن رفتارهای دلبستگی- با سایر رفتارها- نسبت به شخص مورد علاقه سازماندهی میشود «الگوهای دلبستگی» نامیده میشود. الگوی دلبستگی افراد به رفتارهای دلبستگی نسبت به شخص مورد دلبستگی گفته نمیشود.
زندگینامه و تاثیرپذیریهای جان بالبی
جان بالبی در بیستم وششم فوریه (۱۹۹۰-۱۹۰۷) میلادی در لندن متولد شد خانواده او از طبقه متوسط بالای اجتماعی بودند پدرش آنتونی بالبی جراح بود و جان چهارمین فرزند از شش فرزند خانواده بود. مادر بالبی زن منضبط و سختگیری بود که جان اجازه داشت فقط روزی یک ساعت هنگام صرف چای او را ملاقات کند، زیرا معتقد بود که ممکن است بچه لوس شود و این لوس شدن برای وی خطرناک خواهد بود. از همین رو بالبی توجه و عاطفه کمی از مادرش دریافت میکرد.
بالبی چهار ساله بود که اولین پرستار او که بسیار هم مورد علاقه وی بود، خانواده آنها را ترک کرد. بعدها بالبی از این تراژدی همانند از دست دادن مادر یاد کرد. پدرش به عنوان جراح مجبور بود در جنگ کار کند بنابراین او را در ۷ سالگی به مدرسه شبانهروزی فرستادند پس از اتمام مدرسه در کالج سلطنتی ناوال تحصیل کرد. بالبی، بنا به پیشنهاد و توصیه پدرش، برای تحصیل در رشته پزشکی به دانشگاه کمبریج رفت در ۱۹۲۹ پس از به پایان رساندن تحصیلات پزشکی به عنوان یک کار تکمیلی به مدت یکسال با نوجوانان محروم از مادر کار کرد. سپس به مادسلی رفت و زیر نظر ابری لویس به مطالعه روانپزشکی پرداخت. مطالعه روانپزشکی و روانکاوی برای بالبی بستر و فضایی فراهم کرد تا بتواند ایدههایش را رشد دهد. او و همکارانش در کلینیک راهنمایی کودک عقیده داشتند که تجربیات اولیه کودک در خانواده برای رشد سالم او اهمیت به سزایی دارد.
بالبی و همکارش جمیز روبرتسون مشاهده کردند که کودکان هنگام جدایی از مادرشان، آشفتگی و اضطراب زیادی نشان میدهند، حتی اگر توسط شخص دیگری تغذیه و مراقبت شوند.میگنا دات آی آر.سئوال بالبی این بود که چرا مادر تا این حد برای کودک مهم است؟
بالبی با الهام از دیدگاههای زیست شناختی، کردار شناختی، روان شناسی رشد، علم شناخت و سیستمهای کنترلی موضوع جدیدی را مطرح نمود. بالبی همه این رشتهها را درهم آمیخت و یک نظریه جدید ساخت. مبنی بر اینکه ساز و کارهای زیربنایی دلبستگی نوزاد به مادر، اساساً نتیجهای است از فشارهای تکاملی؛ به نظر بالبی این چسبیدن کودک به مادر (بخصوص زمانیکه جدایی صورت میگیرد) ناشی از فرایند یادگیری و تداعی آن نیست. از نظر بالبی اضطراب جدایی زمانی تجربه میشود که رفتار دلبستگی فعال میشود و نمیتواند خاتمه یابد مگر اینکه تجدید دیدار با شخص وابسته صورت گیرد.
برخلاف روانکاوها، بالبی معتقد بود که اضطراب جدایی مفرط، اغلب ناشی از تجربیات خصمانه خانوادگی است. مثل تهدیدهای مکرر به ترک کردن کودک، یا طرد از جانب والدین، بیماری خواهر و برادرها یا والدین، مرگ والدین یا خواهر و برادر بخصوص اگر کودک احساس کند که خودش مسئول این اتفاقات بوده است. بالبی توانست نشان دهد که دلبستگی اولیه از طریق «مرحله دهانی» فروید به جود نمیآید بلکه یک راهکار ذاتی است که تماس و عشق مادری را ایجاد میکند.
بالبی همراه با مری اینسورت توانست نظریه دلبستگی را پایهگذاری کند. به نظر بالبی دلبستگی تا زندگی بزرگسالی ادامه مییابد او در مقالهای نوشت قرائتی وجود دارد مبنی بر اینکه انسانها در هر سنی که باشند شادترین زمان زندگیشان زمانی است که مطمئن هستند که کسی را در کنار خود دارند که میتوانند به او تکیه کنند و هنگام مشکلات از او کمک بگیرند.
تعریف دلبستگی
به طور کلی دلبستگی را میتوان جوّ هیجانی حاکم بر روابط کودک با مراقبش تعریف کرد. این که کودک مراقب خود را که معمولاً مادر اوست، میجوید و به او میچسبد، مؤید وجود دلبستگی میان آنها است. نوزادان معمولاً تا پایان ماه اول عمر خود شروع به نشان دادن چنین رفتاری میکنند و این رفتار برای تسریع نزدیکی به فرد مطلوب طراحی شده است.
پیوند را گاه مترادف با دلبستگی بکار میبرند درحالی که این دو پدیده متفاوت هستند. پیوند به احساس مادر درباره نوزادش مربوط است و با دلبستگی فرق دارد. مادر به طور طبیعی نوزاد را منبع احساس امنیت تلقی نمیکند و به او تکیه نمیکند در حالی که در دلبستگی چنین است.
پژوهشها نشان دادهاند که پیوند مادر با نوزاد زمانی شکل میگیرد که تماس پوستی با سایر انواع تماس نظیر صوتی یا چشمی برقرار میشود. برخی محققان به این نتیجه رسیدهاند که اگر مادر بلافاصله پس از تولد نوزادش تماس پوستی و بدنی با او داشته باشد، پیوند قویتری برقرار میکند و ممکن است مراقبتهایش را با توجه بیشتری انجام دهد.
نظریه دلبستگی بر این باور است که دلبستگی، پیوندی جهان شمول است و در تمام انسانها وجود دارد. بدین معنی که انسانها تحت تاثیر پیوندهای دلبستگیشان هستند. بالبی معتقد است که یک شخص برای رشد سالم نیاز به پیوند عاطفی دارد. والدین حساس و احساس امنیت، در کودک، پایهای برای سلامت روانی وی میباشند. به نظر بالبی رابطه ناایمن موجب بیاعتمادی، مشکل در هماهنگی و حساس بودن و نارضایتی هیجانی در روابط عاشقانه میشود.
روابط دلبستگی نقش بسیار مهمی در احساس امنیت ما دارند برای کودکان، انی رابطه ابتدا با والدین برقرار میشود و در بزرگسالان با یک زوج برقرار میشود.
روانشناسان در بیشتر سالهای قرن حاضر بر روابط کودکان با کسانی که مراقبت از آنان را برعهده دارند تاکید کردهاند و این کنشهای متقابل را اساس عمده رشد عاطفی و شناختی قلمداد نمودهاند. (ماسن و همکاران، ترجمه پاسایی، ۱۳۸۰). این نظریه پردازان تاکنون تمام توجه خود را بر مادر کودک به عنوان کسی که محبت، توجه، مراقبت و احساس امنیت یا عدم امنیتی که به کودک میدهد اهمیتی اساسی دارد متمرکز کردهاند. دلبستگی یک نظام رفتاری است که بولبی برای اولین بار آن را از کردار شناسی طبیعی گرفت و آن به عنوان پیوند عاطفی بین کودک درحال رشد و مادر است که مسئولیت اساسی را در مراقبت وی برعهده دارد. طبق نظر بولبی دلبستگی زمانی به وجود میآید که رابطه گرم، صمیمانه و پایا بین کودک و مادر که برای هر دو رضایتبخش و مایه خوشی است وجود داشته باشد (احمدی، ۱۳۸۰)
علایم دلبستگی کودک به پرستارش در سه پدیده معتبر مشهود است: اول این که یک تکیهگاه، بهتر از هر شخص دیگری میتواند کودک را آرام کند. دوم این که برای بازی یا حرف زدن، بیش از هر شخص دیگری به سراغ تکیهگاهشان میروند. و بالاخره کودکان در حضور تکیهگاه، کمتر احساس ترس میکنند تا در غیاب او (ماسن و همکاران، ترجمه پاسایی، ۱۳۸۰).
بولبی معتقد است که رفتار وابستگی منشأ زیستی دارد و اساس پیوندهای عاطفی درازمدت را تشکیل میدهد؛ زیرا بر اثر دلبستگی و رابطه نزدیک کودک و مادر، شانس بقای کودک افزایش مییابد.
تامسون به نقل از آینزورث رفتارهای دلبستگی را مشتمل بر گریه کردن، لبخند زدن، آواگری، جهتیابی چشمی، گریه به هنگام ترک الگوی دلبستگی، دنبال کردن، تقلید کرذن، پنهان کردن صورت در آغوش، چسبیدن، بلند کردن بازوها به هنگام سلام، به هم زدن دستها هنگام حرکت به سمت مادر میداند (خدا پناهی، ۱۳۸۳)
نظریه بولبی بر روی سه اصل پایهریزی شده است، نخست این که نوزاد انسان با خزانهای از رفتارها که به مجاور شدن با دیگر افراد جهتدهی میشود، متولد میشوند تا برای آنها یک «پایگاه امن« به منظور جستجو کردن محیط فراهم نماید. دوم مجاور بودن به دیگران آنها را دسترسپذیر میکند تا نیازهای دلبستگی نوزادان را برآورده کنند. سوم این که تجارب با افراد مهم جهت تعمیم به روابط جدید درونی سازی میشود. (میکولینسر و فلورین، ۱۹۹۸).
در واقع قصد اصلی و اولیه نظریه پردازان دلبستگی این بود که علت ایجاد نزدیکی و رابطه نوزاد با مادر، نه به دلیل نیاز به غذا و تامین سلامت جسمی نوزاد است؛ بلکه ایجاد نوعی رابطه امن و کسب امنیت روانی نوزاد است که بین مادر و فرزند چنین رابطه گرم و سرشار از صمیمیت ایجاد میشود.
به تعبیر روانکاوانه، پستان مادر، نخستین موضوع میل جنسی کودک است. عمل مکیدن شیر نه فقط احتیاج به غذای کودک را مرتفع میکند، بلکه خود عمل مکیدن به کودک لذت میدهد. کودک هنگام شیر مکیدن متوجه میشود که تحریک دهان و لبها به او لذت میدهند بدون اینکه تحریک همراه با به دست آوردن غذا باشد. یک نمونه این احساس این است که کودک شست خودش را میمکد. عمل مکیدن شست نشان میدهد که لذتی که کودک از پستان مادر یا پستانک میبرد فقط لذت بر طرف کردن در احتیاج گرسنگیاش نیست بلکه تحریک خود مخاط دهان برای کودک لذتبخش است؛ و گرنه همین که کودک مشاهده میکرد که مکیدن شست، آمدن شیر را به همراه ندارد این عمل را متوقف میساخت (بلوم؛ ترجمه حق نویس، ۱۳۶۳).
- هدف بالبی
هدف اصلی بالبی این بود که بهداشت روانی را رشد دهد. نوزاد و کودک خردسال باید رابطه گرم و صمیمی و مداوم را با مادرش تجربه کند که در این رابطه هر دو احساس رضایت و لذت کنند (بالبی؛ ۱۹۵۱)
نظریه دلبستگی
بالبی در ۱۹۶۹ نظریه دلبستگی را مطرح کرد. به نظر او روابط اجتماعی طی پاسخ، نیازهای زیست شناختی و رواشناختی مادر و کودک پدید میآیند. از نوزاد انسان رفتارهایی سر میزند که باعث می شود اطرافیان از او مراقبت کنند و در کنارش بمانند. این رفتارها شامل گریستن، خندیدن و سینهخیز رفتن به طرف دیگران میشود. از نظر تکاملی، این الگوها ارزش «انطباقی» دارند زیرا همین رفتارها باعث میشوند که از کودکان مراقبت لازم بعمل آید تاز نده بمانند. (بالبی ۱۹۶۹).
بالبی توضیح داد که در هفتههای اول زندگی نوزاد تقریباً به طور کامل به مادر وابسته است. اما هنوز به مادر دلبسته نشده است. ایجاد دلبستگی تقریباً از ۶ ماهگی شروع میشود. (۱۹۸۲ Parks & Stevenson – Hinde,) این وابستگی، کم و بیش با رشد کودک، کاهش پیدا میکند. در واقع به نقش دلبستگی در ترغیب احساس ایمنی تاکید شده است. وابستگی موجب مستقل شدن کودک میگردد و بدین صورت بالبی وابستگی را از دلبستگی متمایز نمود.
تفاوت دیگر این دو مفهوم این است که وابستگی در مرحله ناپختگی صورت میگیرد. اما دلبستگی نیاز به کمی پختگی و رسش دارد (۱۹۹۵ Ratter).
نتیجه عمده کنش متقابل بین مادر و کودک، به وجود آمدن نوعی دلبستگی عاطفی بین فرزند و مادر است. این دلبستگی و ارتباط عاطفی با مادر است که سبب میشود کودک به دنبال آسایش حاصل از وجود مادر باشد. بخصوص هنگامی که احساس ترس و عدم اطمینان میکند، بالبی و مری اینسورت معتقدند که همه کودکان به هنجار احساس دلبستگی پیدا میکنند و دلبستگی شد شالوده رشد عاطفی و اجتماعی سالم در دوران بزرگسالی را پیریزی میکند. در واقع دلبستگیهای انسان نقش حیاتی در زندگی وی ایفا میکند.
اینسورت نیز رفتار دلبستگی در روابط بزرگسالی را به عنوان اساس پدیده ایمنی در هسته زندگی انسان مورد تاکید قرار داد. او اظهار داشت که «دلبستگی ایمن» عملکرد و شایستگی را در روابط بین فردی تسهیل میکند برای مثال کودکانی که دلبستگی شدید به مادرشان دارند در آینده از لحاظ اجتماعی برونگرا هستند و به محیط اطراف توجه نشان میدهند و تمایل به کاوش در محیط اطرافشان دارند و میتوانند با مسائل مقابله کنند. از طرف دیگر عواملی که مخل این دلبستگی باشد در زمینه رشد اجتماعی کودک در آینده مشکلاتی ایجاد میکند.
مری اینسورت مشاهدات بالبی را بسط داد و دریافت که تعامل مادر با کودک در دوره دلبستگی تاثیر چشمگیری بر رفتار فعلی و آتی کودک دارد. الگوهای مختلف دلبستگی در کودکان وجود دارد. مثلاً برخی از بچهها کمتر از بقیه پیام میفرستند یا گریه میکنند. پاسخدهی توام با حساسیت به نشانههای نوزاد نظیر بغل کردن کودکی که دارد گریه میکند به جای آنکه موجب تقویت رفتار گریستن شود، باعث میشود که نوزاد در ماههای بعد کمتر گریه کند وقتی کودک پیامی برای مادر میفرستد، تماس نزدیک بدنی او با مادر باعث میشود که در عین رشد به جای وابستگی و چسبندگی بیشتر به مادر، اتکا به نفس بیشتری پیدا کند. مادرانی که پاسخی به پیامهای ارسال شده از طرف کودک نمیدهند موجب مضطرب شدن بچه میشوند. این گونه مادران اغلب ضریب هوشی کمتری دارند و از نظر هیجانی ناپختهتر و جوانتر از مادرانیاند که به پیامهای کودک پاسخ میدهند.
اینسورت همچنین ثابت کرد که دلبستگی موجب کاهش اضطراب میشود. آنچه او اثر «پایگاه ایمن» مینامید کودک را قادر به دل کندن از دلبستهها و کاوش در محیط میسازد و کودک میتواند با دلگرمی و اطمینان به کاوش در محیط بپردازد. وی شخص مورد دلبستگی را به عنوان منبع امنیت (پایگاه امن) کودک برای کاوش در محیط خود در نظر گرفت، او حساسیت مادر را برای نوزاد حائز اهمیت میدانست و نقش آن را برای رشد الگوهای دلبستگی مادر- نوزاد حیاتی درنظر گرفت.
اهمیت نظریه دلبستگی
با توجه به این که سبکهای دلبستگی زندگی آینده فرد را رقم میزند و در مواردی مانند روابط بین فردی، روابط درونفردی (خودپنداره)، مهارتهای اجتماعی، مقابله تنیدگیها، سازگاری زناشویی، اضطراب و تجارب اضطرابی و برخی موارد دیگر مداخله کرده و تاثیر میگذارد؛ اهمیت مسأله به طور کلی روشن میگردد که به چند مورد پرداخته شده است.
۱- کنش متقابل و رابطه عاطفی بین مادر و نوزاد، به روابط اجتماعی کودک در آینده شکل داده و نحوه برخورد مادر با کودک در چگونگی اجتماعی شدن و کسب مهارتهای اجتماعی فرزند تاثیر میگذارد؛ پژوهشها به این امر اشاره دارند که اگر شیوه فرزند پروری مادر درچند ماه اول زندگی به صورتی باشد که فرزندش را به صورت «دلبسته ایمن» پرورش دهد، بسیاری از مشکلاتی که افراد در بزرگسالی مانند ناسازگاری زناشویی، طلاق، برقراری ارتباط با دیگران، عقبافتادگی تحصیلی تجربه میکنند نخواهند داشت (ماسن و همکاران ترجمه یاسایی ۱۳۸۰)
۲- افرادی که از سبک دلبستگی ایمن برخوردارند، دارای هوش هیجانی بالایی بوده و میتوانند به مدیریت هیجانها پرداخته و به تصمیمگیریهای موثر در زندگی دست زده و توان مقابله با تنیدگیها را به طور اثربخش داشته باشند. بالبی با الهام از دیدگاههای زیست شناختی، کردار شناختی، روان شناسی رشد، علم شناخت و سیستمهای کنترلی موضوع جدیدی را مطرح نمود. بالبی همه این رشتهها را درهم آمیخت و یک نظریه جدید ساخت. به اعتماد گلمن، بهره هوش سنتی یا IQ میتواند فقط ۲۰ درصد از موفقیت فرد را مشخص کند و ۸۰ درصد مابقی از هوش هیجانی یا EQ است (گلمن، ترجمه پارسا، ۱۳۸۰)
۳- در رابطه ذاتی میان رفتار دلبستگی و تنیدگی، دلبستگی ایمن به عنوان یک عامل محافظت کننده اساسی که منجر به ارزیابی مثبت و راهبردهای مقابلهای سازنده میشود درنظر گرفته شده است. برعکس، دلبستگی ناایمن به عنوان یک عامل خطرساز بنیادین درنظر گرفته شده است که منجر به ارزیابی منفی در راهبردهای مقابلهای کمتر مفید و سازنده میشود (به نقل از هادی نژاد، ۱۳۸۲).
۴- با توجه به اهمیت آموزش و پرورش در زندگی افراد ضروری است که متولیان امر تدابیری اتخاذ کنند که اولاً اولیا دانشآموزان در جریان شیوههای فرزند پروری به صورت دلبسته ایمن قرار بگیرند و ثانیاً خود دانشآموزان را از نظر هوش هیجانی پرورش دهند، دانشآموزان در رسیدن به اهداف خود در زندگی پیشرفت کرده و توانایی مواجهه با مخاطرات زندگی و توانایی تصمیمگیری اثر بخش را کسب کرده و حتی اختلالات رفتاری آنها کاهش پیدا خواهد کرد.
انواع دلبستگی در کودکان
مفروضههای اساسی نظریه دلبستگی
۱-دلبستگی فقط به دوره نوزادی محدود نمیشود و در مراحل بعدی زندگی تداوم دارد و زندگی فرد را تحتتاثیر قرار میدهد (عطاری و همکاران، ۱۳۸۳)
۲- دلبستگی به دوران بزرگسالی وقوع رابطه فرد با دیگران، مواجهه با تنیدگیها و مشکلات زندگی، مدیریت عواطف و هیجانها، سازگاری زناشویی و پارهای از مسایل دیگر تعمیم مییابد. (میکولنیسرو فلورین ، ۱۹۹۸)
۳- انتظار میرود کودکانی که دلبستگی شدید به مادرانشان دارند، در آینده از لحاظ اجتماعی برونگرا باشند، به محیط اطرافشان توجه نشان دهد و بخواهند که در اطرافشان کاوش کنند و بتوانند با ناراحتی مقابله کنند. (ماسن و همکاران، ترجمه پاسایی، ۱۳۸۰)
۴- کودکان دلبسته ایمن نقش رهبری اجتماعی داشته، در فعالیتها پیش قدم هستند؛ برعکس کودکان دلبسته ناایمن از لحاظ اجتماعی گوشهگیر، کم فعالیت و در پی پیگیری هدف ضعیف هستند که این نوع تفاوتها ارتباطی با هوش کودکان ندارد (واترز، ویپمن، اسروف، ۱۹۷۹؛ به نقل از احمدی، ۱۳۸۰)
۵- بولبی (۱۹۸۰) معتقد است که هیجانها قویاً با دلبستگی در ارتباط هستند، و میگوید بسیاری از تنشهای هیجانی طی شکلدهی، نگهداری، قطع و بازسازی ارتباطات دلبستگی نقش بازی میکنند. (حکیم جوادی واژهای ۱۳۸۳)
۶- بکندام (۲۰۰۱) بر طبق مطالعاتش عنوان نمود، کسانی که از دلبستگی ایمن برخوردار بودند، سبکهای تنظیم هیجانهای سازش یافته داشتند، در ارتباطات بین فردی از همدلی برخوردار بودند و آشفتگی فردی ناچیزی در آنها دیده میشد. در مقابل کسانی که از دلبستگی ناایمن برخوردار بودند، از سبکهای تنظیم هیجانی سازش نایافته بهره میجستند، دچار ذهنی آشفته، دچار ناتوانی هیجانی و کمبهره از همدلی بودند.
۷- افراد با دلبستگی ایمن در شمار متعددی از وظایف و ارتباطات شامل ارتباطات بین فردی، حل مشکلات اجتماعی، رویارویی با تنیدگی، سلامت جسمانی و روانی بسیار موفق میباشند.
۸- هادینژاد ۱۳۸۲() در تحقیقی دریافت که سبک دلبستگی ایمن موجب میشود تا افراد در مواجهه با رویدادهای تنیدگی زای زندگی، راهبردهای مقابلهای کارآمد اتخاذ کنند.
۹- واترز (۱۹۷۷) بیان داشته است که کودکان دلبسته ناایمن در مواجهه با مشکلات، سریعاً برانگیخته میشوند؛ یعنی هیجان- محور عمل میکنند، به راحتی ناامید میشوند و قادر به کمک گرفتن از مراقب خود نیستند.
۱۰- بولبی (۱۹۷۳) متعقد است که سبک دلبستگی فرد، روش مواجههسازی و همسازی وی را با تجربههای تنیدگیزا شکل میدهد. (که نظام دلبستگی تحت شرایط تنیدگیزا فعال میشود.)
مفاهیم اساسی در نظریه دلبستگی
بالبی، مادر و نوزاد را به عنوان دو عنصر شرکت کننده در یک نظام تعاملی خودگردانی و دوطرفه درنظر گرفت. به نظر او نظام دلبستگی دستگاهی تنظیم کننده است که در آن کودک با نظام مراقبت کننده کامل در والد تعامل برقرار میکند.میگنا دات آی آر.دلبستگی بین مادر و کودک با رابطه والد- کودک به عنوان یک کل تفاوت دارد. زیرا در رابطه کلی والد- کودک «دلبستگی» به عنوان یک قسمت از نظام پیچیدهای که موارد دیگری مثل آموزش و بازی را نیز شامل میشود درنظر گرفته میشود.
نظریه دلبستگی ترکیبی از کردارشناسی، روانشناسی رشد، نظریه سیستمها و روانکاوی است و بر تاثیرات زیر بنایی اولیه بر رشد هیجانی کودک تاکید دارد و تلاش میکند تا رشد و تغییرات را در دلبستگیهای هیجانی قوی بین افراد در دوران زندگیشان تبیین نماید.
- حساسیت و کیفیت دلبستگی:
«رفتار حساس» شخص موردعلاقه یعنی توانایی والد در هماهنگی علایم و نشانههای کودک (مثل گریه کردن)، تعبیر و تفسیر صحیح این علامتها (مثل مجاورت و تقاضای برخورد و تماس با مادر) و ارضای مناسب این نیازها به طور ایدهآل. این «رفتار حساس» در زمانهای بیشماری در تعاملات زندگی روزمره رخ میدهد و بسته به اینکه رفتار مراقبت کننده تا چه اندازه در رفع نیازهای نوزاد حساس باشد، دلبستگی ایمن رشد میکند. از طرف دیگر، اگر این نیازها توسط شخص مورد دلبستگی ارضا نشوند یا اگر تنها بعضی از آنها یا به طور موقتی ارضاء شوند. (برای مثال غیرقابل پیشبینی بودن رفتار والد بدین معنی که گاهی واکنش افراطی، نشان میدهد و گاهی کودک را نادیده میگیرد و طرد میکند دلبستگی ناایمن بوجود میآید.
- نظام دلبستگی:
به نظر بالبی، نظام دلبستگی یک سامانه اساسی هیجانی و رفتاری است که به صورت زیستی شکل میگیرد و برای بقای کودک لازم است. این نظام به محض تولد نوزاد در رابطه با اشخاص مورد دلبستگی فعال میشود. نوزاد با کودک خردسال هنگام بروز اضطراب میخواهد در کنار شخص مورد دلبستگی به ویژه مادرش باشد این احساس ممکن است هنگام جدایی از مادر، روبرو شدن با موقعیتهای ناآشنا، یا اشخاص غریبه، درد جسمی یا هنگام ترس از تخیلات و کابوسها روی دهد. نوزاد یا کودک خردسال انتظار دارد در کنار مادرش امنیت، حمایت و سلامتی را پیدا کند. این جستجو برای مجاورت میتواند به شکل تماس بدنی با مادر نشان داده شوندو کودک همیشه در این تعامل عضوی فعال است در مواقع لزوم برای ارضای نیازهای خود مجاورت و مراقبت شخص مورد دلبستگی را طلب میکند.
- مدلهای فعال ساز درونی:
یکی از مفاهیم اساسی در نظریه دلبستگی بالبی «مدلهای فعال ساز درونی» است. در طی اولین سال زندگی، جز بسیاری از تجربیات تعاملی و تبادلی بین مادر و نوزاد که شامل جدایی یا بازسازی مجاورت نیز میشود، نوزاد مدلهای تعاملی با مادر و اطرافیان را در خود گسترش میدهد که بالبی این مدل ها را «مدلهای فعالساز درونی» نامید.
دلبستگی منجر به ساخت یک چارچوب و سازمان میشود و همه اطلاعات مربوط به دلبستگی در این چارچوب قرار میگیرند و از صافی عبور میکنند. (۱۹۹۴ West & Shedon-kller). مدل های فعالساز درونی به مشابه قوانین ذهنی و متشکل از تجربیاتی است که چارچوب تعامل و درک خود را فراهم میسازند. این مدلها میتوانند رفتار یک زوج را تعبیر و تفسیر و پیشبینی کنند و به همان اندازه طرحی برای راهنمایی شخص و برای رفتار خودش در روابط بدهد. هیجاناتی که از تجربههای دلبستگی گذشته برانگیخته میشوند از طریق الگوهای مدل فعالساز درونی رفتار، تاثیر بسیار زیادی بر تجربیات دلبستگی کنونی میگذارند. تشابه مدل فعالساز درونی بالبی و مفاهیم «درونسازی» و «برونسازی» مطرح شده توسط پیاژه بسیار جالب است. طی رشد اولیه، مدلهای فعال ساز سعی میکنند خودشان را با اطلاعات جدید در مورد اشخاص موردعلاقه، محیط خود، تطابق دهند (برونسازی) وقتی چارچوب تشکیل شد، آنها به اطلاعات مرتبط با دلبستگی رهنمون میشوند و سعی میکنند با ساختار موجود درون سازی کنند.
- نظام کاوشی:
به نظر میرسد دلبستگی شرط لازم کنجکاوی در محیط است که بالبی آن را نظام رفتاری مهمی در نظر گرفت. اگرچه نظام دلبستگی و کاوشی ریشه در انگیزههای متضادی دارند، اما از نوعی همبستگی درونی برخوردارند.
به نظر بالبی یک نوزاد میتواند به طور کافی در محیط خود کاوش کند و بدون نگرانی با اجازه مادرش از او جدا شود و در محیط به جستجو بپردازد. اگر مادر قابل دسترسی و پاسخدهنده باشد کودک، مضطرب و نگران نمیشود. دلبستگی ایمن موجب کاوش در محیط توسط کودک میشود ودر چنین وضعیتی میتواند خود را به عنوان فردی موثر بیابد. از همان ابتدا با افزایش توانایی حرکتی و بدنی کودک، مادر باید اتاق کودک را طوری درست کند که او بتواند در آن به کاوش بپردازد. در عین حال مادر باید به عنوان یک پایگاه ایمن حضور داشته باشد تا او بتواند با اطمینان از حضور او به کاوش کردن خود بپردازد.
- دلبستگی و کاوش در سراسر چرخه زندگی:
طبق نظریه دلبستگی، رابطه دو طرفه دلبستگی و کاوش، پدیدهای است ک در نوزاد به وجود میآید و پایدار میماند. بالبی این فرایند را مداوم و همیشگی میداند. تنش بین دو قطب دلبستگی و کاوش باید به طور ثابت درحال تعادل باشد زیرا دلبستگی و کاوش همانندتر نهاد و برابر نهاد با هم مرتبط هستند.
کیفیت دلبستگی نوزاد بستگی به «حالت ذهنی» یا راهکار دلبستگی اشخاص مورد دلبستگی که از او مراقبت میکنند یا با او بازی میکنند، دارد. بین کیفیت دلبستگی والدین و کیفیت دلبستگی که در نوزاد رشد میکند رابطهای وجود دارد.
- دلبستگی ایمن به عنوان یک عامل محافظ:
دلبستگی ایمن که در دوره نوزادی رشد میکند یک کاربرد و خاصیت محافظت کنندگی دارد. مطالعات طولی نشان دادهاند که دلبستگی موجب ارتقای رفتار اجتماعی و گسترش مقاومت روانی میگردد.
- اهمیت رفتار حساس:
طبق نظریه دلبستگی، حساسیت مراقب در کیفیت دلبستگی یک سال اول زندگی نوزاد بسیار اهمیت دارد.
مفهوم حساسیت اولین بار توسط مری اینسورت (۱۹۷۵) بکار برده شد. او مفهوم حساسیت مادری را در حالی بکار برد که در اوگاندا با مادران مصاحبه میکرد و بعد در مطالعات خود این واژه را گسترش داد. او مطالعه بعدی خود را در بالتیمور با ۲۶ نوزاد انجام داد. این نوزادان در طی یک سال اول زندگی با مادرشان و سایر اعضای خانوادهشان مشاهده شدند.
اینسورت توانست معیار استانداردی برای ارزیابی رفتار جدایی در آزمایشگاه تهیه کند و آن را موقعیت ناآشنا نامید. او دریافت که کودکان مادرانی که رفتار مراقبت کننده حساسی در خانه دارند، در موقعیت ناآشنا الگوهای رفتاری خاصی را نشان میدهند او این الگو را «ایمن» نامید. دلبستگی ناایمن در کودکان مادرانی مشاهده شد که کمتر حساس بودند. اینسورت و همکارانش (۱۹۷۴). رفتار مراقب حساس را به صورت زیر مشخص نمودند:
۱- مادر باید بتواند علامتهی نوزادش هماهنگ شود، تأخیر در هماهنگی وی ممکن است ناشی از درگیریهای فکری درونی یا بیرونی او با نیازهای خودش باشد.
۲- او باید به طور مناسبی علامتهای نوزاد را تعبیر کند. برای مثال او باید معنای گریههای نوزاد را تشخیص دهد (گرسنگی، خیس کردن، درد). ممکن است علایم نوزاد به طور غلط تعبیر شوند و بنابراین نیازهای کودک نادیده گرفته شود.
۳- مادر باید به طور مناسبی به این علامتها پاسخ دهد. برای مثال باید به طور صحیح به بچه غذا بدهد و به وی یک نوع بازی پیشنهاد کند که بدون آزار او موجب تعامل کودک با محیطش شود. این بازیها نباید خیلی تحریک کننده یا خیلی کم تحریک باشد.
۴- واکنش مادر باید راهنمایی کننده باشد، این راهنماییها باید طوری باشند که موجب ناکافی زیادی در کودک نشود. مدت زمانی که نوزاد میتواند منتظر رسیدن مراقب خود باشد در هفتههای اول زندگی بسیار کوتاه است اما به مرور طولانیتر میشود. اشخاص مورد دلبستگی باید همچنین یاد بگیرند که پاسخ مناسبی به علامت تعبیر شده بدهند. آنها برای هر یک از فرزندان خود باید پی ببرند که نیاز خاص کودک برای غذا، تماس جسمی، تحریک پذیری یا خواب به مقدار کافی ارضا شده است و همچنین علامت خاص هر یک از فرزندان را برای نیازهایشان بشناسد.
تجربهای که والدین با بچه اول دارند به سادگی به بچههای بعدی قابل تعمیم نیست. زیرا هر کودکی خلق و خوی متفاوتی دارد و یا به شکل متفاوتی با ناملایمات مقابله میکند و نیازها و آرزوهایش را به روشهای متفاوتی نشان میدهد.
مطالعهای در آلمان نشان داد که اکثر والدین از این میترسند که مبادا فرزندان خود را در طی اولین سال زندگی لوس کنند آنها در رویاهای وحشتناک خود «بچه لوس» یا «دیکتاتور کوچک» را تجسم میکنند که هر خواستهای دارد باید برآورده شود و از این موضوع هراس دارند. به همین دلیل اکثر والدین ضرورتاً واکنش سریع به خواستههای کودکشان نشان نمیدهند، اگر چه توانایی کلی برای رفتار پاسخ دهنده و حساس را در ارزیابیهای بالینی تعامل مادر – کودک و پدر- کودک نشان میدهند. آنها فرد را متقاعد میکنند که کودک باید هر چه زودتر یاد بگیرد که ناکامی را تجربه کند.
نقطه نظرات والدین و کارشناسان در مورد سطوح بهینه تجربه ناکامی با هم تفاوت زیادی دارد. در خلال اولین سال زندگی نوزادان به طور فزایندهای قادر به برآورده ساختن نیازهای خود میشوند. البته حساسیت والدین نیز لازم است که به کودکان بیاموزند تا برای ارضای نیازهایشان صبر کنند، بنابراین این کودک را گاهی محروم میکنند تا جایی که بتوانند نیازهای خود را با موقعیت تنظیم کند.
بدین منظور باید در هر سنی بطور مکرر برای کودک ارضای نیاز و آنچه را برای آن لازم است تعریف نمود. به نظر اینسورت این همان کاری است که مادران حساس میتوانند انجام دهند لذا ارتباط آنها با نوزادانشان با نیازهای اولین سال زندگی آنها هماهنگی دارد.
حساسیت با لوس کردن یا محافظت و حمایت افراطی تفاوت دارد. زیرا در حساسیت، والدین در افزایش خود مختاری و رشد توانایی طفل در برقراری ارتباط حمایت میکنند. نوزادانی که مادران حساس دارند، درطی سال اول زندگی میتوانند خودشان به تنهایی در محیط کاوش نمایند و بازی کنند و در عین حال هنگام نگرانی یا استرس هم میتوانند کنار مادرشان باشند. تعامل آنها با مادرشان موجب کمتر شدن اضطراب و نگرانی میگردد. آنها میتوانند از مادرشان برای مدتی کوتاه جدا شوند و به راحتی بازی کنند و در محیط به جستجو و کاوش بپردازند.
اما نوزادانی که مادران آنها چندان حساس نیستند، از مادر خود تقاضای حمایت نمیکنند و یا هنگام جدایی از او اضطراب، نگرانی و خشم نشان نمیدهند و نمیتوانند در هنگام بازی و کاوش در محیط به راحتی رفتار کنند. این نوزادان کمتر از نوزادان مادران حساس محدویتهایی را که مادر وضع کرده میپذیرند.
ارتباط نظریه دلبستگی با نظریات دیگر
- نظریه روان تحلیل گری:
به گفته فروید اگر کودک شیرخواری میتوانست فکر خود را بیان کند، بیشک اعتراف میکرد که مکیدن پستان مادر مهمترین چیز در زندگی است (کریس؛ ترجمه فدایی ۱۳۸۳). از نظر روان تحلیلگری رابطه بین کودک و مادر ناشی از توان برآورده کردن نیازهای بیولوژیکی کودک از سوی مادر است.
نیاز کودک به غذا و کاهش درد، نمایانگر «لذت جوی حسی است» فروید می گفت در دوران شیرخوارگی هر چیز که به غذا خوردن کودک مربوط باشد از مهمترین سرچشمههای کسب رضایت برای او قلمداد میشود. هنگامی که از کودکان مراقبت یا غذایشان تامین میشود، توجهشان که از انرژی لیبید و نشات میگیرد، بر کسی که ا ین لذاید را فراهم میکند متمرکز میشود، فروید این فرایند را «نیرو گذاری روانی» نامید (ماسن؛ ترجمه یاسایی ۱۳۸۰). از این دیدگاه نیروگذاری صورت گرفته توسط نوزاد موجب ایجاد رابطه عمیق و پایدار میشود که میتواند در شکلگیری شخصیت وی نقش داشته باشد و زندگی آینده وی را متأثر سازد.
این شکلگیری رابطه بین کودک و مراقب را میتوان تحت عنوان روابط با دیگران یا به اصطلاح دقیقتر «روابط موضوعی» نیز توضیح داد. «موضوع» یکی از نیازهای غریزی است که به وسیله شخص دیگری میتوان به آن نیاز دست یافت. همچنین اکثر روان تحلیل گران معتقدند که شروع این رابطه اساساً ماهیت رهایی دارد و روابط موضوعی در نخستین سالهای زندگی فرد شکل میگیرد (پیوستهگر و همکاران، ۱۳۸۵)
بر حسب نظریه روان تحلیلگری، اولین موضوع عشق هر فرد مادرش است. نوزاد نمیتواند خود را از دیگران تشخیص دهد، او هیچ تجسمی از مادرش به عنوان یک فرد ندارد. شناسایی مادر با یک فرایند تدریجی انجام میشود. تصور میشود نخستین تجسمهای کودک راجع به اشیایی هستند که به او رضایت میدهند و در عین حال موقتاً از نظر او غایب هستند؛ از جمله پستانهای مادر یا پستانک، شخص مادر یا قسمتهایی از بدن خود کودک.
درک واقعی یک شخص هنوز برای او وجود ندارد بعد کودک یاد میگیرد که میان تاثرات خود فرق بگذارد؛ احتمالاً نخستین تمیز بین اشیاء «مورد اعتماد و اشیاء خارجی» است. اشیاء خارجی را چیز خطرناکی حس میکند؛ درحالی که از مراجع اعتماد، غذا انتظار دارد. او قسمتهای مورد اعتماد مادرش را دوست دارد و تدریجاً آن را به صورت یک کل تشخیص میدهد، آن وقت وحدت دهانی با مادر برای او یک هدف نهایی میگردد (بلوم؛ ترجمه حقنویس؛ ۱۳۶۳).
از روانکاوان بعد از فروید میتوان به ملانی کلاین، سالیوان واریکسون اشاره کرد که در این باره به نظریهپردازی پرداختهاند.
ملانی کلاین هماهنگ با نظریه اساسیاش درباره طرز تشکیل «من» و رشد روانی- جنسی، معتقد است که کودک خیلی زود با دیگران رابطه برقرار میسازد. او میگوید یکی از برداشتهای اساسی ما این فرضیه است که نخستین تجربههای کودک درباره تغذیه و حضور مادر، موجب ایجاد یک رابطه موضوعی بین او و مادرش میشود. این رابطه نخست با «موضوع جزئی» است؛ زیرا هم تمایلات دهان- لیبیدویی و هم دهانی- تخریبی؛ به خصوص متوجه پستانهای مادرند (بلوم؛ ترجمه حقنویس، ۱۳۶۳).
نظریه اریکسون این فرض پایهای را حفظ کرده است که کنشهای متقابل اولیه بین مادر و فرزند کیفیت خاصی دارد که برای رشد اولیه کودک لازم است؛ ولی این نظریهپرداز بر پیامدهای مراقبتی که با مهر و محبت و رفتاری آرام و اطمینان بخش همراه باشد تاکید بیشتری دارد تا بر عملکردهای بیولوژیکی مانند تغذیه کودک یا آداب توالت رفتن او؛ مثلاً اریک اریکسون متذکر شد که آنچه از لحاظ رشد در دوران شیرخوارگی مهم و حساس تلقی میشود این است که در کودکان نسبت به فردی دیگر نوعی احساس اطمینان ایجاد میشود. کودکانی که از لحاظ پرورش تجارب رضایت بخشی داشتهاند، این اولین مرحله رشد را با موفقیت میگذرانند. اگر غیر از این باشد، به دیگران احساس عدم اطمینان خواهند کرد (ماسن؛ ترجمه پاسایی؛ ۱۳۸۰).
